سراب

من اينجا دلبسته به سراب ، موهايم را شانه مي زنم
درچه خيالي به سرمي برم كه مست نمي شوم
من اينجا در آفتاب به سايه عشق مي ورزم
درچه نوري غلت مي خورم كه عاشق سايه مي شوم
من به چه خيالي به سرنوشت دلبسته ام
كه به يك ستاره در شب چشمك مي زنم
من كه خود را اميدوار مي دانم
نمي دانم چرا به دلقك ها لبخندي نمي زنم
چرا دستانم را دوست مي دارم
درحاليكه با آن سنگها را مي فشارم
من كه در درياي مرواريد وارموج سواري مي كنم
چرا با بالهاي باد زورآزمائي مي كنم
من كه ازاين كوچه به آن كوچه دوان مي روم
چرا براي حركت زمان ، زمان مي خورم
كمي آرام مي شوم روبه روي آينه خيره مي شوم
من زني به دنبال رويا و زنده در دنيا مي شوم
آرام تر مي شوم، مي نشينم ، به چشمهايم مي نگرم
اشكي از آن مي ريزد و من دوباره خوشحال مي شوم

/ 2 نظر / 4 بازدید
محمد

روزها همه فکر من اين است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خويشتنم زيبا بود موفق باشی به من هم سر بزن

mohsen

salam doste khob raste vblage ghashange ro dare va dar zimn khaile ham ba hal imedvaram ke az nvshtane matnha va shera khaste nashe age khgaste be kolbeieh kochike ma ham sare bizan bay mohsen