چراهای زندگی !

دخترک تک و تنها درخیابان باریکی راه می رفت و ضربه های باران بر روی سنگ فرش خیابان سکوت ذهن او را می شکست ... به اطرافش نگاه نمی کرد و متفکرانه پاالتویش را در بدنش جمع می کرد گوئی می خواست بدنش را از سرما حفظ کند اما حقیقت چیزی جز احساس سرما بود او می خواست با دستهایش خودش را در آغوش بگیرد و التیام بخشد ... و چه زیبا بود که آسمان و باران بااو هماهنگ شدند و موسیقی قلب او را روی زمین پراکنده ساختند ... دخترک راه می رفت تا اینکه  در گوشه ای از خیابان ایستاد و سیگاری روشن کرد ... روی نیمکت نشست و چتری را که در دست داشت باز کرد ... نمی خواست سیگار لذتبخشی که روشن کرده بود و به بهانه آن غمهایش را قورت می داد خاموش شود .... دو زوج جوان از کنار دختر رد می شدند ... خانواده خوشبتختی به نظر می رسیدند ... مرد و زن جوانی که پسری حدودا هشت ساله آنها را همراهی می کرد .... پسرشان بود ... مرد زن را در کنارخودش نگه داشته بود و چتری را برای همسر و فرزندش باز کرده بود ... به آرامی به دختر نزدیک شدند خانواده ای که معلوم بود عاشق یکدیگرند ... دخترک به پسربچه نگاه کرد ... پسرک از روی کودکی به او لبخند زند .... دخترک اشکی از چشمانش چکید ... پسرک تعجب کرد و روبه روی دخترجوان ایستاد و با دستان کوچکش اشکهای دخترک را پاک کرد ... دخترجوان لبخند زند و موجی از غم را به چشمان پسرک وارد کرد ... غمی که سخت او را عذاب می داد ... پسرک غم دختر را حس کرد و به همین دلیل چند لحظه ای به او خیره ماند تا اینکه  پدر پسرش را صدا زد ... گوئی از حسی که بینشان تبادل شده بود احساس خطر می کرد ... پسرک رفت و همچنان که راه می رفت به دخترک می نگریست .. دختر آنها را نگریست که دور می شدند از او ... ساعت هاگذشت و باران همچنان می بارید و دخترک خیس خیس روی نیمکت پارک نشسته بود ...  دقایقی بعد مردی به سمت دختر آمد کنارش نشست و به او خیره گشت ؛ دخترک چشمهایش دوباره خیس شد و آرام زمزمه کرد : همچون زنی که داشتی و نمی دانستم ؛ نمی دانستم که پسری نیز داری !  مرد سرش را پائین انداخت و خواست که دست های زن را بگیرد اما زن بلند شد به آسمان نگاه کرد و دست هایشان را به علامت تهدید به مرد نشانه برد و زنجیری  را که مدتها پیش مرد به او هدیه داده بود به سمتش پرت کرد و برسرعت قدمهایش افزود و درحالیکه که می دوید و می گریست شدیدتر از بارانی که او را احاطه کرده بود  از مرد دورشد ... و از زندگی او برای همیشه محو شد .... مرد نشست و سیگاری روشن کرد ووقتی سیگار تمام شد نگاهش را از زمین بلند کرد ؛ می خواست که برود ولی روبه رویش زنی ایستاده بود ... همسرش بود... چشمهایش نگران بودند ... مرد زنی که را که چند لحظه پیش با دروغ هایش به هق هق انداخته بود فراموش کرد ... به سمت همسرش رفت  ... دستهایش را گرفت و محکم تر از همیشه او را در آغوش فشرد ... زن او را نوازش کرد  و آن دو به سمت خانه رفتند ... سالها بعد ... سالها سال بعد ... وقتی که مرد موهایش رنگ سپید به خود گرفتند و زیر چشمهای زن چروک های میانسالی نمایان گشت ... پسرشان ازدواج کرده بود ... و خداوند نوه دختری نصیب آنان کرد ... و سالهائی ؛  دوباره گذشت ... نوه شیرین آنها 20 ساله شد .... تا اینکه یک روز ... پدر بزرگ خانواده نوه زیبایش را در اوج  شادی و درحالیکه که چشمهایش برق می زدند  دید و دختر رعنا به او گفت که عاشق شده است ... عاشق مردی که در این چند روز اخیر اورا چندین باردیده است ... پدربزرگ از خوشحالی نوه اش خندان شد ... دو سه ماهی بعد ... هنگامی که از کنار پارک رد می شد و باران نیز به شدت می بارید ؛ نوه زیبا و جوان خود را دید که کنار پارک ایستاده است و می گرید ... نگاهش را که دقیق تر کرد دید که مردی از او جدا شد و او همچنان زیر باران ایستاده است و می گرید ...  دختر جوان پاکت سیگاری را در آورد و شروع به سیگار کشیدن کرد درحالیکه که به زمین چشم دوخته بود .... پدر از دور او را می نگریست ؛ ناگهان به یاد آورد ؛ به یاد آورد صحنه ای را که چندین و چند سال پیش به کلی از یاد برده بود ..  و به یاد دختری افتاد که اورا بسیار بسیار غمگین ساخته بود ؛ با دروغ هائی که به او گفته بود و او را به عشقی دروغین امیدوارکرده بود .. قلبش تپید ... چقدر این صحنه به آن صحنه زندگی اوشباهت داشت و چه زجری می کشید از اینکه دختر زیبایش را  درحال تبدیل شدن به خاطره ای تلخ می دید  که متعلق به سهل انگاری و هوس رانی دوران جوانی او بود .... بی اختیار به سمت دختر رفت ... وقتی به نوه زیبایش رسید و صورت گریان او رادید آرام زیر لب گفت :  به تو دروغ گفت ؟ دختر جوان و زیبا با غمی بسیار تازه ، همراه با اشکی که می ریخت پاسخ داد :  چرا آدمها به یکدیگر دروغ می گویند ؟  چرا باید من ؛ چرا باید من ؛  سرراه چنین مردی قراربگیرم ؟ چرا؟  چرا ؟ و با هق هق گریه خودش را به آغوش پدربزرگ انداخت ! پدربزرگ قلبش از دردی که در چشمان جگرگوشه اش می دید سخت به هم فشرده شد ! احساس می کرد که دوست دارد زیر باران بدود و دختری را که سالها پیش سالها سال پیش آزرده بودبیابد و از او التماس بخشش کند به این امید که   بدینوسیله از غمی که روی زندگی نوه زیبایش ثبت شده بود جلوگیری کند. ولی ندائی در درونش می شنید که می گفت افسوس افسوس که فرصتی برایت باقی نمانده است !!!!

/ 17 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mahmood

قفل سكوت ... نمي شكند مگر به حضور تو؛ خوب مي شناسي دردم را... روزهاي خاكستري. دلزدگي. خستگي. وقتي نمي شود نوشت؛ براي هر كلمه كه درياييست. همين بس است.

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

هنوز هم سکوت می کنی... نفس بکش در اين فضا که ميدانم... دلزدگيست... با آخرين حرفهای سال۸۶و تبريک سال نو پايدار باشيد

پايا

وبلاگ جالبی است.لذت بردم.خوشحال می شوم با هم حرف بزنيم.آدرس را نوشتم.ممنون

پيام سيستانی

درود بر سوفی عزيز دست مريزاد . نوشته های جاندار شما را خواندم . نثری ظريف و پخته ، نگاهی ريز و فهمی ژرف از هستی و هنر ويژگی های ارجمندی برای رسيدن به فراسو ها و نيز گام نهادن در وادی ناشناخته ی هنر است . از بن جان همواره خواهم خواند. شاد زی . با احترام شما را به نيزار برای خواندن غزل هايی عوامانه دعوت می کنم . ارادتمند شما : پيام سيستانی

گاهی دلم برای خودم تنگ مي شود

عمر ما تموم شد و شوما همچنان سکوت می کنی... فقط يادت باشه برای شادی روحم يه چيزی بگی

مينا

خيلی قشنگ بود . مثل خودت. مرسی از اينکه به ما هديه اش کردی

چرا

یه سری به وبلاگ من هم بزن http://cherahaye0man.blogfa.com/