خاطره

رو به آینه می ایستم

نگاه می کنم

پوست سفیدم را

که کمی سفید تر شده است

نفوذ می کنم

به درون مردمک های چشمم

که کمی تنگ تر شده است

بیرون می آیم

از درون مردمک های دختری

که بیست سال دارد

گیسوانی پرموج

و روحی پرخروش دارد

می افتم !

برروی لبان مردی

که روبه رو ایستاده است !

دست در دست دخترک

برای بوسیدنش

به چشمهایش ، چشم دوخته است

حسی جاری شد

موسیقی عشق نواخت

بین دو لب

در برزخی سرخ

محصور شدم

التهاب قلبم

لبهایشان را لرزاند

وز لرزش لبهایشان

صدائی آمد

تاپ

تاپ

تاپ

تاپ

عشق آغاز شد

دخترک چشمانش را بست

همه جا سکوت

سیاه

سیاه

سیاه

سیاه

پشت به آینه ایستاده ام

چشمانم را بسته ام

روی خاطراتی که اکنون

زرد گشته اند،

باز می کنم ، پلکهایم را

که کمی اشک آلود گشته اند

می بینم در آینه

دختری را ، که سنش

شش سال از بیست گذشته است !

/ 13 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آخرین پدر خوانده

آخ که چه حالی داره! همین خیالا، همین آرزوها، همین خوشْ باوریا، همین اومدْ نیومد کردنا... زندگی دل دل همین همین هاس!

دومان

سلام مثل هميشه زيبا بود لرزش قبل از گريه و گريه بعد از لرزش ...

حسين مصطفی پور

سلام خانومی دلم وا شد وقتی ديدمت با چهار تا هايکو که سه تاش رو برات خوندم به روزم

ايمان

سلامو ايمانم. خبری ازت نيست. شعرت رو هم دوست داشتم. يکی استعاره ای که به کار بدی: خاطرات زرد. يکی هم اونجايی که رفتی تو چشم!

دومان

سلام ... روزهاتان نو ... فرداهاتان نوروز ...

نازنين

و شايد بيشتر ... شايد به بلندای نبودن گذشته باشد! بارانی باشی.

ميزی امير

تا ۳۰ سالگی حالشو ببر! ۳۰ سالت که شد ديگه به جای شعر بايد ديوان بنويسی. از لحظات لذت ببر.شاد باشی.

محمود

به شوق باد نوروزی دلت را تازه تر فرما غم باغ وجودت را از این شادی خبر فرما غم دنیا نمی ماند بیا و فکر فردا باش به یک ذکر سحرگاهی غمت را مختصر فرما................با سلام و تبریک سال نو لینک وبلاگتون اضافه شد..........خلوت خیال به روز شد خوشحال میشوم در خلوتم حضور بیابید

مریم

زیبا می نویسی صوفی بانو .....