تيک تاک

تيک تاک ... تيک تاک .... تيک تاک . زمان می گذرد و اين روزهای زيبا و کوتاهی همچون ثانيه ای در حال گذرند .... تيک تا ک .... تيک تاک .... تيک تاک .... سالهای زندگيم رو به رشدند و من هرروز که به عمرم افزوده می شود بيشتر به اين سوال می رسم که زندگی چيست ؟ تيک تاک ... تيک تاک ... تيک تاک .... ديروز دوست داشتم برای مادرم گل بخرم ولی در آخرين لحظه به اين نتيجه رسيدم که گل فروشی تا خانه ما فاصله اش خيلی زياد است برای همين نخريدم .... تيک تاک ... تيک تاک ... تيک تاک ... هرچقدر بزرگتر می شوم به اين فکر می کنم که واقعا خداچيست ؟ تيک تاک ... تيک تاک ... تيک تاک .... ديروز يک پسرک خيابانی درپشت چراغ قرمز از من خواست گل بخرم و من نخريدم او کار جالبی کرد يک شاخه از گلهايش را برچيد و به من هديه کرد ... تيک تاک ...تيک تاک .... تيک تاک .... هرچقدر که صورتم جاافتاده تر می شود به اين فکر می کنم که واقعا عشق چيست‌؟ تيک تاک ... تيک تاک ... تيک تاک ... چندوقت پيش هنگامی که نامزدم از من خداحافظی می کرد و برای هميشه مرا ترک کرد به او گفتم شايد کمی تلاش همه چيز رو عوض کند و او به من گفت بهت زنگ می زنم .... می دانستم که هرگز ديگر زنگ نمی زند .... تيک تاک ... تيک تاک .... تيک تاک .... هرچقدر که پدرم پيرترمی شود و گذرزمان را روی چهره اش می بينم به اين فکر می کنم که آيا روزی او نيز کودک بوده است ؟ تيک تاک ... تيک تاک ... تيک تاک .... چندوقت پيش مادربزرگم مريض شده بود پدرم سراسيمه به خانه آمد من داشتم کتاب می خواندم به من نگاه کرد و من گفتم که مادربزرگ حالش چطور است گفت می ترسم تعجب کردم گفتم از چه ؟ گفت می ترسم بميرد ... تيک تاک .... تيک تاک .... تيک تاک ......تيک تاک ...... تيک تاک ..... تيک تاک ...... تيک تاک ....تيک تاک 

این نوشته در ۲۰ مهرماه سال ۱۳۸۴ توسط من در وبلاگ من نوشته شد.

یک هفته پیش مادربزرگم مرد .

تیک تاک ....... تیک تاک ......... تیک تاک ......... تیک تاک ......... تیک تاک ..........

/ 12 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عليرضا رحمان طلب

سلام پست تیک تاک: تیک تاک ... تیک تاک... همه ی آنهایی که آمده اند روزی از روزها/ در تنگ غروب یک عصر پائیزی/ خواهند رفت ... خواه مادربزرگمان باشد، خواه دوستمان. فرقشان در نوع رفتنشان هست. دوست که می رود خیلی چیزها را هم با خود می برد. پست شاپرک: در چند بند اتفاق شعری افتاده بود. مثل: و تپش/ از قلبم به دستانم رسید. اما در برخی بندها شعرتان به نثر نزدیک شده است. مثل: چه سخت است/ هنگامی که نرسیدن/ مقدر می گردد ،/ و تو باید تسلیم شوی/ در برابر چیزی/ که بسیار تلخ است . اما نکته مهم این است که بندهای شعری کار، فوق العاده زیبایند. پس از نوشتن شعرهایتان شاید لازم باشد برای ویرایش آنها از یک متخصص کمک بگیرید. پست خودم رو گم کردم: این حس ها و این لحظه ها خیلی برایم آشناست. شاید هزاران بار تجربه اشان کرده ام. وقتی این پست را خواندم به یاد خودم افتادم و نفرتی که گاه از دور و بریهایم پیدا می کنم. جالب بود. واژگانتان آشناست.

هادی

اگر آنکه می رفت خاطره اش را می برد؟... روزها برای رسیدن به تاک من تيک ها را زير پا له می کنند.... ۳ روز پيش بر سر مزار پدر بزرگ به پهنای صورتم گريستم.... نميدانم چرا؟؟؟؟

خوشحال شدم هنوز فراموش نشدم...

علی

هر ثانیه که می گذرد ، چیزی از تو را با خود می برد... زمان غارتگر غریبی است ! همه چیز را بی اجازه می برد ... و تنها یک چیز را همیشه فراموش می کند : حس" دوست داشتن" تو را ...!

گاهی...

اين دلتنگی عجيب... اين روزها... گرفتار کدام دلواپسی ام... حالا نگاه کن.. اين تکه های پاره پاره ... منم باور کن

محسن

خدايش بيامرزد....................... واسه اولين بار ديدن وبلاگت و اونوقت يه همچين نوشته ای ....فکر کنم يه کم ضد حال بود.............. روحش شاد........ محسن

تارونه خوشبخت

امشب این بالا در آسمان فرشته ای می گرید چون می خواهد پی در پی......

مريم

سلام عزيزم خيلی وقت بود به خونت سر نزده بودم شايد اندازه وقتی که از خونم اومدم بيرون نمی دونستم مادربزرگت فوت کرد چقدر بد میدونم توی دوری این خبرها چقدر زجرآوره چقدر اين نوشتت جالب بود