سوفي

خاطره - صوفي بانو


صوفي بانو
خاطره

رو به آینه می ایستم

نگاه می کنم

پوست سفیدم را

که کمی سفید تر شده است

نفوذ می کنم

به درون مردمک های چشمم

که کمی تنگ تر شده است

بیرون می آیم

از درون مردمک های دختری

که بیست سال دارد

گیسوانی پرموج

و روحی پرخروش دارد

می افتم !

برروی لبان مردی

که روبه رو ایستاده است !

دست در دست دخترک

برای بوسیدنش

به چشمهایش ، چشم دوخته است

حسی جاری شد

موسیقی عشق نواخت

بین دو لب

در برزخی سرخ

محصور شدم

التهاب قلبم

لبهایشان را لرزاند

وز لرزش لبهایشان

صدائی آمد

تاپ

تاپ

تاپ

تاپ

عشق آغاز شد

دخترک چشمانش را بست

همه جا سکوت

سیاه

سیاه

سیاه

سیاه

پشت به آینه ایستاده ام

چشمانم را بسته ام

روی خاطراتی که اکنون

زرد گشته اند،

باز می کنم ، پلکهایم را

که کمی اشک آلود گشته اند

می بینم در آینه

دختری را ، که سنش

شش سال از بیست گذشته است !

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٥ - سوفي