سوفي

صوفي بانو


صوفي بانو
 

چند روز پيش منتظر تاکسی بودم ... زير پل پارک وی ... يک پرايد سفيد رنگ ايستاد و من سوار شدم ... کمی جلوتر ... جلوی پمپ بنزين ولنجک ... دو مرد منتظرتاکسی ايستاده بودند ... ماشين جلوی آنها ايستاد ... يکی از آنها گفت :‌ گيشا و ديگری گفت :‌ آريا شهر ... راننده گفت :‌تا گيشا ميرم سوار شو ... يکی از مردها سوار شد ... راننده سريع گاز ماشين رو گرفت و حرکت کرد ... يکهو مردگفت :‌ آقا آقا يک دقه وايسا ... راننده ترمز کرد ... مرد سرش رو از پنچره بيرون برد و گفت : محمود ... آقا قربانت ... خداحافظ ... راننده درحاليکه ماشين را حرکت می داد گفت : آقا ما رو نگه داشتی که يه خداحافظی بکنی .... مرد گفت : شرمنده .... آخه يک ساعت تو کارگاه برام وايساد .... درست نبود خداحافظی نکنم ... راننده ديگه هيچی نگفت

من برام خيلی جالب بود .... از کار مرد غريبه خوشم اومد .... فهميدم که يک خداحافظی کوچک هم قيمت داره ! نمی دونم چرا ولی يکهو احساس شادی کردم ....

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي