سوفي

من - صوفي بانو


صوفي بانو
من

 

اين من هستم ، 

.

.

.

مردي ميانسال ، آويخته به ديوار، دركنارزني ، پنهان درقاب

 

 واين هلهلة شيرين ، كه مي نوازد موسيقي

 

وعشقي درگلدان ، كه واژه مي سرايد

 

وهمين چندروزباقيمانده

 

درپيش رو

 

وآن خاطرات گمشده ، كه حمل مي شود روي كتفهايمان

 

گنج ديوارعشق ،درسكوتي بي فرياد،گم مي شوی

 

 يك لحظه باقي است ، براي درهم تنيدن

 

هنگامي كه آرامش شيرين تملق ،

 

روبه رويت مي نشيند

 

لمس مي كند

 

گونه ات را

.

.

.

 

سرخ مي شود بسيار!

 

واين تو هستي

.

.

.

 

كودكي كم سال ، ثمرة دوتن ، دركنار مادري ، همسفربامن

 

و اين  دنياي  محنت بار ، كه حمل مي كند آرزو

 

ونسيمي درپيش رو،كه هجران مي سرايد

 

واين جنگال سرنوشت

 

دركمين

 

و آن روزهاي به يادماندني ، كه بزك مي كند صورتهايمان را

 

درهجوم سبزعاطفه،درشكاف خاطره،بزرگ مي شوي

 

هنگامي كه تبسم شيرين عشق

 

مي آيد به سويت

 

مي نوازد

 

هجر

.

.

.

 

دورمي شوي بسيار!

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٥ - سوفي