سوفي

کازرون - صوفي بانو


صوفي بانو
کازرون

كودكي را ديدم

قاب مي فروخت

زني را ديدم

بارمي كشيد

مردي را ديدم

بنزنديده بود

نخلهائي را ديدم درميان كوير

طاووس بودند

ديوارهايي را ديدم

دركنارردپاي جاز

مذهب مي سرودند

جاده اي را ديدم

چهاررنگ داشت

پنهان در آن

گندم زاري بي رنگ

درميانش

پيرمردي ديدم

دعا مي فروخت

به بهاي دردهاي بي درمان

و من

درهجوم تفاوت

و اين پراكندگي عظيم

درسرزميني كه مي گويند

هست سرزمين كوروش كبير

فراموش كردم غمهاي خودم را

زيرا كه ديدم

بي نهايت غمهاي بزرگتري را !

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٥ - سوفي