سوفي

شانه هايی که می لرزند - صوفي بانو


صوفي بانو
شانه هايی که می لرزند

دراين رنگين كمان عشق

 

واين تاريك سراي پوچ

 

واين جامة يك لا قبا

 

واين بود و نبود

و آن هلهله

 

كه ديگر نيست اينجا

 

نه دركنارم

 

نه در غروب و طلوع

چنان شوق رهايي دارم

 

زين لبخند بي روح

 

درکنارش  دستانی  سرد

 

ولحظه نابودی عشق

 

كه ديدم عمق روحش را

 

كه نبود از آن من !

.

.

.

روزي از اين ديرينه سرا

 

مي روم

 

مي كنم كوچ از ديارش

 

مي پرم

 

مي روم گرچه مي دانم كه شادست از رفتنم

 

گرچه كه مي دانم مهم نيست نبودنم !

.

.

.

.

سرزمين ديگر هم همين است

 

به اين رنگ است و اين چنين است

 

دلها كه سياهند

 

چه فرقي دارد من چه باشم !

 

روزها كه به شب مي رسند

 

چه حاصل اگر من اين نباشم !

.

.

.

گرشادي نخوان اشعارم را

 

دوست ندارم ببري از ياد شورهستي را

 

يا شوي چون من فراموش

 

دراين دياربي رحم و خاموش

.

.

.

احساس من

 

احساس من

 

احساس من

 

دست بردارازدوچشم اشك آلودمن !

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٥ - سوفي