سوفي

برزخ - صوفي بانو


صوفي بانو
برزخ

ديشب خواب ديدم كه درخواب . . .

 

زناني پشت برمن را ه مي رفتند در حاليكه تابوتي را به دوش مي كشيدند  . . . احساس

 

كردم تابوت متعلق به من است . . . احساس كردم جسم من درآن تابوت است  . . .

 

ترس سراسروجودم را گرفت . . . به سوي زنان دويدم . . .  فرياد زدم كجا مي رويد . .

 

. من زنده ام . . . نمرده ام . . . هنوز جان دارم . . . روحم درجسمم است . . . ولي آن زنان

 

درحاليكه همچنان پشت سرشان به من بود تابوت را حمل مي كردند بدون اينكه به

 

فريادهاي من توجهي كنند . . . بازفرياد زدم من زنده ام باوركنيد . . . چاقوئي را

 

برداشتم و آن را دربازويم فروبردم . . . خون جاري شد . . . گفتم نگاه كنيد هنوزخونم

 

جاري است . . . ببنيد كه زنده ام . . . ولي زنان همچنان بي تفاوت  تابوت را به دوش مي

 

كشيدند و مي رفتند ولحظه به لحظه برجمعيتشان افزوده مي شد . . .نميتوانستم

 

صورتهايشان را ببينم يا ازآنها سبقت بگيرم  . . . خشمگين شدم درحاليكه اشك مي ريختم

 

ازپشت به بدنشان چاقو زدم. . . فريادمي زدم تابوت را رها كنيد من زنده ام . . . آنان

 

بدنهايشان زخمي شد و خون از بدنشان بيرون زد . . ايستادم . . . ناگهان تابوت را روبه

 

رويم ديدم . . . درش راباز كردم . . . خالي بود . . . احساس آرامش كردم . . . پس اين

 

تابوت من نيست . . . پس من نبودم . . . نفس راحتي كشيدم . . . ناگهان توجهم به پشت

 

سرم جلب شد . . . احساس كردم جمعيتي پشت سرم  ايستاده است . . . برگشتم . . . اين

 

بارزنان رويشان به من بود . . . دقت كردم . . . آه . . . آن زنان . . . آن زنان خون آلود و

 

زخمي . . . صورتهايشان . . .  صورتهايشان . . . همه . . . همه من بودند !

 

از خواب پريدم . . . گريستم . . . گوئي كه با من حرف زده بود خدايم . . . همان شب . . .

 

همان لحظه به خودم قول دادم كه ديگرزنان درونم را با اشتباهات ، گناهان ، كينه ها ،

 

دروغ ها ، بي نظمي ها ، بدرفتاري ها ، بدگماني ها ، بدبيني ها ، حسدها ، زخم زبان ها ،

 

چشم و هم چشمي ها ، بي مهري ها ، بي عقلي ها ، كم كاري ها ، تنبلي ها ، بي رحمي ها ،

 

بي وفائي ها ، بي قيدي ها و تن پروري ها  زخمي و خون آلود نكنم !

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - سوفي