سوفي

کودکی ام - صوفي بانو


صوفي بانو
کودکی ام

وقتي خيلي كوچك بودم . . . فكر ميكردم كه بايد به همه سلام كرد . . . توي خيابون . . . توي ماشين . . . توي مغازه ها . . . توي مهموني ها . . . هرآدمي رو مي ديدم بهش سلام مي كردم . . .  يك بار با مادرم توي خيابون منتظرماشين بوديم . . . يك پسرجوان از كنارمون رد شد . . . من طبق عادتم بهش سلام كردم  . . . اون خيلي تعجب كرد . . . ايستاد و با تعجب درحاليكه سعي مي كرد به ياد بياره كه ما رو مي شناسه يا نه جواب سلام مرا داد . . . مادرم تعجب پسررا كه ديد براش توضيح داد كه من به تمام آدمهائي كه براي اولين بارمي بينمشون سلام مي دم . . . پسر خنديد و رفت . . .يك چنددقيقه اي گذشت . . .   من و مادرم همچنان منتظربوديم  . . . كه ديدم پسربه سمت ما مياد  . . .  توي دستاش يك شاخه گل بود . . . اونو به من داد . . . و رفت !

* * *

 بعدها ياد گرفتم كه به هركسي نبايد سلام كرد . . . با اين حال  هيچوقت اين خاطره رو از يادنبردم . . . تا اينكه چند روز پيش دم در محل كارم ايستاده بودم كه يك مادرودختر ازكنارم رد شدند . . . دخترك من رو كه ديد . . . به من سلام كرد . . . اونها رو نمي شناختم . . . شوكه شده بودم . . . اونقدرشوكه شده بودم كه فقط دورشدن اونها رو نگاه كردم . . . احساس عجيبي داشتم . . . وقتي جواب سلامش رو دادم اونا خيلي دورشده بودند . . .  حيف حتي يك شاخه گل هم نخريدم !

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤ - سوفي