سوفي

عبث - صوفي بانو


صوفي بانو
عبث

من اينجا دلبسته به سراب ، موهايم را شانه مي زنم
درچه خيالي به سرمي برم كه مست نمي شوم
من اينجا در آفتاب به سايه عشق مي ورزم
درچه نوري غلت مي خورم كه عاشق سايه مي شوم
من به چه خيالي  دلبسته ام
كه به يك ستاره در شب چشمك مي زنم
من كه خود را اميدوار مي دانم
چرا به دلقکها لبخند نمي زنم
چرا دستانم را دوست مي دارم
درحاليكه با آن سنگها را مي فشارم
من كه در درياي مرواريدوار موج سواري مي كنم
چرا با بالهاي باد زورآزمائي مي كنم
من كه ازاين كوچه به آن كوچه دوان مي روم
چرا براي حركت زمان ، زمان مي خورم
كمي آرام مي شوم روبه روي آينه خيره مي شوم
زني به دنبال رويا و زنده در دنيا مي شوم
آرام تر مي شوم، مي نشينم ، به چشمهايم مي نگرم
اشكي از آن مي ريزد و من دوباره خوشحال مي شوم

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٤ - سوفي