سوفي

مريم باکره - صوفي بانو


صوفي بانو
مريم باکره

همان شبی که مریم عروج کرد
از این زمان و مکان خروج کرد
 
همان شبی که مریم مادر شد
یار بی یاران را بارور شد
 
همان شب که مسیحا آمد
با بوی خوش نسیمی آمد
 
همان شب که خورشید شکفت
روح ابلیس از غمگینی نخفت
 
همان شب که ابلیس عزا گرفت
مسیحا روح جاودانی گرفت
 
ابلیس سوی مریم آمد
به شکل یک پیر سرخوش آمد
 
سوی مریم آمد . درچشمانش خیره شد
ناگهان چشمانش پیچید و بر زمین خیره شد
 
همان مریمی که خدا او را مقدس نامید
درسرتاسر تاریخ او را مریم باکره نامید
 
چنان بر پیر سرخوش خیره شد
که ابلیس پیر به ناچار برزمین خیره شد
 
مریم سوی او دستی دراز کرد
ابلیس پیر دست او را ناز کرد
 
ابلیس که دستان مریم را ناز می کرد
مریم از سیاهی بخت ابلیس آه می کرد
 
ناگهان مریم ایستاد و زبان باز کرد
که ای ابلیس خدا برای تو چه بسیار چاره کرد
 
به ناگه ابلیس نقاب خود را باز کرد
که تو ای مریم مرا چگونه ابلیس نام کرد
 
من همان ابلیس هزار نقابم
تو چگونه مرا دیدی از پشت این نقابم
 
نقابی که هیچکس آن را ندید
نه آدم . نه حوا حتی سلیمان هم ندید
 
مریم دستان خود را گشود
پیش خداوند بزرگ کرد سجود
 
که من از همان آغاز تو را ابلیس دیدم
نمی دانم چرا یک لحظه به ابلیس بودن تو تردید کردم
 
دستت را گرفتم و آن را ناز کردم
می خواستم از ابلیس بودن تو آگاه گردم
 
ناگهان چیزی از وجودت را احساس کردم
که دستان مرا بی احساس کردند
 
تمام اندامم احساس دروغ کردند
و تو را همان ابلیس بی روح نام کردند
 
و من تاریکی روح تو را احساس کردم
و برای این تیرگی بسیار آه کردم
 
به ناگه در یکی از چشمان تو نوری دیدم
که آن نور را به نوعی خدائی دیدم
 
درچشمان من که خیره گشتی
از آن نور هم رها گشتی
 
نوررا که رها کردی
دستانم را دوباره با احساس کردی 
 
نوری در وجودم تابنده شد
که این نور از وجود تو کنده شد
 
چون که دیگر نور را ندیدم
تورا پشت نقابت دیدم
 
حال می خواهم بسیار بگریم
برای آن نوری که از دست دادی بگریم
 
که آن را خواسته و ناخواسته به من دادی
نمی دانم شاید خدا خواست که اینجا ماندی
 
مسیحا که متولد شود به راستی که تیره خواهی شد
او خواهد آمد و هرلحظه نورانی تر خواهد شد
 
تو همین امشب از او شکست خوردی
آخرین نور هستیت را هم به او دادی
 
من . همان انسانی که در برابرم ابلیس ایستاد
ابلیسی که به خاطر خاک وجودم مرا پست انگاشت
 
مسیحائی را متولد خواهم کرد
که ابلیس هم از او  فرار خواهد کرد
 
ابلیس به ناگه مریم را نگاه کرد
خندید . گوئی را از زمین بلند کرد
 
گفت همان لحظه ای که مسیحا متولد شود
ابلیس هم به نوعی دیگر زاده شود
 
همان نوری که از من گرفتی
به نوعی مرا هم در بر گرفتی
 
تو امروز که مسیح را فارغ می شوی
ابلیس دیگری را نیز فارغ می شوی
 
منم امروز دوباره متولد می شوم
ابلیس دیگری . تازه تری می شوم
 
به به راستی که باکره هستی
من و مسیحا را حامله هستی
 
آری تو برگزیده‌ خدا هستی
تو سرچشمه حیات معنوی هستی
 
من و او باهم زاده خواهیم شد
منم دارای روح جاودانه خواهم شد
 
تو تعادل خوبی و بدی هستی
زیرا که مرا با مسیحا حامله هستی
 
من با او راه خواهم رفت
و آنان من یا او را انتخاب خواهند کرد
 
و این راز را این راز را
تو که حامله هستی . یک عنصر باکره هستی
 
تنها تو بدان .... تنها تو بدان !‌
 
مريم که اين سخنان را شنيد
دردی در وجودش احساس کرد و گريست
 
ابليس به آسمان رفت و مسيح از آسمان به زمين رسيد !

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي