سوفي

خدا - صوفي بانو


صوفي بانو
خدا

 

خدا را ديدم آشكارا گريه مي كرد

مي زد بربام خانه ها ، رازها را نهفته مي كرد

مي ديدم اورا دوان دوان ، اشك ريزان ، پاي كوبان

مي ديدم اوراگريان و پريشان ، گاهي نالان

سكوت سنگيني را بردوش مي كشيد

چه غمهاي جهان سوزي درگوش مي شنيد

زني خفته درخواب طلب يارمي كرد

كودكي بيمارازتب جان سوزآه مي كرد

گدائي خدارا يادمي كرد

مردي آرزوي مرگ مي كرد

زني براي همسرش غذاراگرم مي كرد

دختري ازيك هوس يادمي كرد

پسري هوس را انكارمي كرد

وخداهمچنان نظاره مي كرد

گاه گاهي شكوه مي كرد و با سراشاره مي كرد

پسري به دنيا آمد

همسري به سرزا رفت

مردي عاشق شد

زني ازهمسرش سيرشد

وخدابي هيچ لبخندي نظاره مي كرد

گروهي رقصيدند و عرياني را به دست چرخانيدند

گروهي به نمازايستادند و خداراپرستيدند

خدا دگرباره اشك ريزان شد

بي پناه بي پناهان ، ياربي ياران شد

باران باريد ، اشك خدا فروپاشيد

باران باريد ، خدا بازهم ناليد

من زيرباران دويدم

خدا درجاي جاي وجودم

خدارا زيرباران صداكردم

مرا زيرباران نوازشي كرد

دستهايم قدرت اورا ستايشي كرد

بازميل به دويدن كردم

فريادكنان ازناله هاي خدا پرسيدم

ناگهان خورشيد شكفته شد

دلم پرازگرماي آن تابنده شد

خدا دگرباره دروجودم پاينده شد

دوچندان مرا عاشق كرد

از عاشقي بود كه مرا لايق كرد

برمن خنديد، كسي اشكهايش را نديد

ديدم زندگي را درگرماي وجودش

شاد شدم به سجده افتادم به درگاه وجودش

سجده كردم چندين بار پي درپي

بروجودش توبه كردم بدون نازوني

وجودم را نوراني كرد

به راستي كه برمن خدائي كرد

زيرخورشيد راه مي روم

خورشيد بالاي سرم

دست خدا برسرماست

اين نفس شايسته ماست

مبادا گنهي اشك خدا را ريزان كند

كه اين گنه زندگي را برما ويران كند

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي