سوفي

صوفي بانو


صوفي بانو
تيک تاک

تيک تاک ... تيک تاک .... تيک تاک . زمان می گذرد و اين روزهای زيبا و کوتاهی همچون ثانيه ای در حال گذرند .... تيک تا ک .... تيک تاک .... تيک تاک .... سالهای زندگيم رو به رشدند و من هرروز که به عمرم افزوده می شود بيشتر به اين سوال می رسم که زندگی چيست ؟ تيک تاک ... تيک تاک ... تيک تاک .... ديروز دوست داشتم برای مادرم گل بخرم ولی در آخرين لحظه به اين نتيجه رسيدم که گل فروشی تا خانه ما فاصله اش خيلی زياد است برای همين نخريدم .... تيک تاک ... تيک تاک ... تيک تاک ... هرچقدر بزرگتر می شوم به اين فکر می کنم که واقعا خداچيست ؟ تيک تاک ... تيک تاک ... تيک تاک .... ديروز يک پسرک خيابانی درپشت چراغ قرمز از من خواست گل بخرم و من نخريدم او کار جالبی کرد يک شاخه از گلهايش را برچيد و به من هديه کرد ... تيک تاک ...تيک تاک .... تيک تاک .... هرچقدر که صورتم جاافتاده تر می شود به اين فکر می کنم که واقعا عشق چيست‌؟ تيک تاک ... تيک تاک ... تيک تاک ... چندوقت پيش هنگامی که نامزدم از من خداحافظی می کرد و برای هميشه مرا ترک کرد به او گفتم شايد کمی تلاش همه چيز رو عوض کند و او به من گفت بهت زنگ می زنم .... می دانستم که هرگز ديگر زنگ نمی زند .... تيک تاک ... تيک تاک .... تيک تاک .... هرچقدر که پدرم پيرترمی شود و گذرزمان را روی چهره اش می بينم به اين فکر می کنم که آيا روزی او نيز کودک بوده است ؟ تيک تاک ... تيک تاک ... تيک تاک .... چندوقت پيش مادربزرگم مريض شده بود پدرم سراسيمه به خانه آمد من داشتم کتاب می خواندم به من نگاه کرد و من گفتم که مادربزرگ حالش چطور است گفت می ترسم تعجب کردم گفتم از چه ؟ گفت می ترسم بميرد ... تيک تاک .... تيک تاک .... تيک تاک ......تيک تاک ...... تيک تاک ..... تيک تاک ...... تيک تاک ....تيک تاک 

این نوشته در ۲۰ مهرماه سال ۱۳۸۴ توسط من در وبلاگ من نوشته شد.

یک هفته پیش مادربزرگم مرد .

تیک تاک ....... تیک تاک ......... تیک تاک ......... تیک تاک ......... تیک تاک ..........

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۸ آبان ،۱۳۸٦ - سوفي