سوفي

صوفي بانو


صوفي بانو
بومرنگ

اگرچندين سال ديگر و شايد بيشتر .... سالها سال ديگر در يکي از همين روزهاي باراني .... مرا  جائي در حال دويدن ديدي .... و اگر برق نگاهت پاهاي مرا از حرکت ايستاند .... و اگر تپش قلبم به من اجازه ايستادن داد .... و اگر روحم به من امکان نگاه کردن به سوي تو را داد ... آن گاه دستهايم را به سوي تو برمي گردانم .... و با چشمهايم به سويت نور مي تاباندم .... و اگر تو ايستادي و باز هم به من خيره گشتي .... دو بال پرواز قرض خواهم کرد .... و سوي آسمان پرواز خواهم کرد .... و اگر تو همچنان در زمين ايستاده بودي ..... بالهايم را به سويت پرت خواهم کرد و درست روبروي پاهايت سقوط خواهم کرد ... و اگر صورت خون آلودم به من فرصت داد  .... سوي تو نگاه خواهم كرد ... چه مي بينم ؟!
تو پير شده اي و پاهايت  مي لرزند !‌ 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٥ - سوفي
هنوز جانی دارم

* * * *

دست نگه دار جانم

هنوز جانی در بدن دارم

درکنار بهت عاطفه

خرده احساسی دارم

درزمان قتل بی هنگام تو

 قلبی برای تپیدن دارم

درکنار روح بی جریان تو

 موجی برای خروشیدن دارم

درمیان اشکهای بی پایان من

 فرصتی برای خندیدن دارم

دست نگه دار جانم

هنوز جانی در بدن دارم

* * * *

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٥ - سوفي
ثبات

دوست داشتم عاشقانه تر می شد

کمی پررنگ تر

پررنگ تر

و دوامش

........  ؟؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥ - سوفي
افق

تیر خاکستری تکرار  

دوباره به سویم حمله ور شده

 سپری می خواهم

سوی افقی تازه

 بنگرم

ببینم

احساس کنم

 نشانم ده !

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥ - سوفي