سوفي

صوفي بانو


صوفي بانو
تپش

مي تپم


درجائي كه « هيچكس » دوست ندارد

 
« زني »


كودكي را به دنيا آورد .

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥ - سوفي
يک داستان از زندگی من

روحاً بسيار خسته بودم   ... آرام و قرار نداشتم ... مادرم درآشپزخانه ظرفها را

 

 مي شست ... كنارش رفتم و آرام ايستادم ... همچنان كه ظرفها را مي شست

 

 نگاهم كرد ... برايش گفتم از زخم هايي كه يك عشق براندامم كاشته بود ...

 

نگاهم كرد و گفت : ديگه به چه زبوني بهت بگه ؟

 

با تعجب نگاهش كردم ...

 

ادامه داد : ديگه به چه زبوني بهت بگه كه دوست نداره !

 

يكه خوردم ... بهش خيره شدم ... ازصميم قلبم احساس غم كردم ... ناخودآگاه

 

 ليواني را برداشتم و آن را به زمين كوبيدم ... ليوان تكه تكه شد و تكه هايش

 

 درفضاي آشپزخانه پخش شد !

 

مادرم با تعجب به من نگاه كرد ، درچشمانم خيره شد  و ناگهان ليوان ديگري را به دستم داد .

 

آن را نيز شكستم . . . ليوان ديگري به من داد ... و من آن را نيز شكستم ...

 

سومين ليوان را نيز به دستم داد ...  خواستم که آن را نيز بشکنم ... که نگاهم در نگاه مادرم گره خورد ... صبركردم ... چشم در چشم يکديگر را نگاه کرديم  ...

 

چشمهايش محكم و قاطع بودند ! ...  با صدايي پرقدرت گفت : هيچ فكركردي چرا ليوان ها روشكستي ؟

 

به ياد روح زخم خورده ام افتادم و با دلي چركين گفتم : چون زخمي هستم ...

 

 چون ناراحت هستم ... چون باهام بد رفتارشده ...  چون دلم شكسته !

 

صورتش رو به صورتم نزديك كرد و گفت : پس مطمئن باش اوني كه دلتو شكونده

 

 خودش هم زخمي بوده ، ناراحت بوده ، باهاش بدرفتارشده بوده ، دلش شكسته

 

 بوده ! ... مي فهمي ؟!

 

با صداي بلند و معترضانه گفتم : اونوقت من بايد تاوانشو پس بدم ؟

 

گفت : آره ... چون تو هم مثل ليواني ... ظريف و شكننده ! ... به راحتي ميشه

 

شكوندت ! ...  بهتره ليوان نباشی  ، جام فولادين باش !

 

چيزي دردرونم فروريخت ... نگاهش كردم ... هيجان از وجودم رفت ... تامل

 

کردم ...ليوان رو سرجاش گذاشتم ...چشمامو لحظه اي بستم ...  انگار چيزي

 

دروجودم شعله مي زد ... مادرم بهم نزديك تر شد ... و منو درآغوش گرفت ...

 

آغوشی گرم  !

 

 وقتي از آغوشش خارج شدم ... چيزي در درونم تغييركرده بود ... آرامش

 

 دراطرافم موج مي زد ... گوئي سبك شده بودم ... گوئی جواب سوالهامو

 

 گرفته بودم ...اون شب سبكبال خوابيدم ... و صبح وقتي ازخواب بلندشدم

 

قدمهام ازهميشه محکم تر بود !

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٥ - سوفي