سوفي

صوفي بانو


صوفي بانو
من

 

اين من هستم ، 

.

.

.

مردي ميانسال ، آويخته به ديوار، دركنارزني ، پنهان درقاب

 

 واين هلهلة شيرين ، كه مي نوازد موسيقي

 

وعشقي درگلدان ، كه واژه مي سرايد

 

وهمين چندروزباقيمانده

 

درپيش رو

 

وآن خاطرات گمشده ، كه حمل مي شود روي كتفهايمان

 

گنج ديوارعشق ،درسكوتي بي فرياد،گم مي شوی

 

 يك لحظه باقي است ، براي درهم تنيدن

 

هنگامي كه آرامش شيرين تملق ،

 

روبه رويت مي نشيند

 

لمس مي كند

 

گونه ات را

.

.

.

 

سرخ مي شود بسيار!

 

واين تو هستي

.

.

.

 

كودكي كم سال ، ثمرة دوتن ، دركنار مادري ، همسفربامن

 

و اين  دنياي  محنت بار ، كه حمل مي كند آرزو

 

ونسيمي درپيش رو،كه هجران مي سرايد

 

واين جنگال سرنوشت

 

دركمين

 

و آن روزهاي به يادماندني ، كه بزك مي كند صورتهايمان را

 

درهجوم سبزعاطفه،درشكاف خاطره،بزرگ مي شوي

 

هنگامي كه تبسم شيرين عشق

 

مي آيد به سويت

 

مي نوازد

 

هجر

.

.

.

 

دورمي شوي بسيار!

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٥ - سوفي
کازرون

كودكي را ديدم

قاب مي فروخت

زني را ديدم

بارمي كشيد

مردي را ديدم

بنزنديده بود

نخلهائي را ديدم درميان كوير

طاووس بودند

ديوارهايي را ديدم

دركنارردپاي جاز

مذهب مي سرودند

جاده اي را ديدم

چهاررنگ داشت

پنهان در آن

گندم زاري بي رنگ

درميانش

پيرمردي ديدم

دعا مي فروخت

به بهاي دردهاي بي درمان

و من

درهجوم تفاوت

و اين پراكندگي عظيم

درسرزميني كه مي گويند

هست سرزمين كوروش كبير

فراموش كردم غمهاي خودم را

زيرا كه ديدم

بي نهايت غمهاي بزرگتري را !

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٥ - سوفي
شانه هايی که می لرزند

دراين رنگين كمان عشق

 

واين تاريك سراي پوچ

 

واين جامة يك لا قبا

 

واين بود و نبود

و آن هلهله

 

كه ديگر نيست اينجا

 

نه دركنارم

 

نه در غروب و طلوع

چنان شوق رهايي دارم

 

زين لبخند بي روح

 

درکنارش  دستانی  سرد

 

ولحظه نابودی عشق

 

كه ديدم عمق روحش را

 

كه نبود از آن من !

.

.

.

روزي از اين ديرينه سرا

 

مي روم

 

مي كنم كوچ از ديارش

 

مي پرم

 

مي روم گرچه مي دانم كه شادست از رفتنم

 

گرچه كه مي دانم مهم نيست نبودنم !

.

.

.

.

سرزمين ديگر هم همين است

 

به اين رنگ است و اين چنين است

 

دلها كه سياهند

 

چه فرقي دارد من چه باشم !

 

روزها كه به شب مي رسند

 

چه حاصل اگر من اين نباشم !

.

.

.

گرشادي نخوان اشعارم را

 

دوست ندارم ببري از ياد شورهستي را

 

يا شوي چون من فراموش

 

دراين دياربي رحم و خاموش

.

.

.

احساس من

 

احساس من

 

احساس من

 

دست بردارازدوچشم اشك آلودمن !

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٥ - سوفي
اشتياق من می تپد

ديروز عطسه اي كردم

 

پاشيدم به روي دستمال فراموشي

 

غمهاي دورونزديكم را

 

دوباره به شوق آمدم

 

از جا پريدم

 

تكراركردم زيرلب

 

« چشمها را بايدشست ، جورديگر بايدديد»

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٥ - سوفي