سوفي

صوفي بانو


صوفي بانو
لوح

بردروديواراين لوح ، مي كوبم خود را

جاري مي شود ازمن روح ، مي نويسم « عشق »  را  

موميائي مي شود درمن روح ،  مي دمم برنطفة اين شهر  

اينجا روي اين پيشاني بلند،  مي آويزم  گناهانم را

مي افكنم برگردن ، مي گذارم به يادگار آن را

                           * * *

جاري مي شود از من عشق  ، مي آويزم به  دار خود را

خالكوبي مي كنم روي جسمم  ، « مرد » گمشده اي  را

شمع و پروانه چه ابله وارند

وقتي كه مي برم  ازآنها  « عشق »  

مي سپارم به تويك ترانه

و آرزوهاي بربادرفته ام را

                          * * *

به هررو، به هرراه،  به هر سو،  به هرسرا

همسفرعشق ، همبسترعشق را مي خواهد

من نگويم كه «  مردي  »

 بايك سبدگناه ،  مريم باكره را مي خواهد  

                         * * *

قلمم سست شده ،  جوهري هم كه ندارد

پس مي روم تا ته اين چاه سفيد

زيرآتش ، زيرنور

مي تواني تو بخواني آن را !

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٤ - سوفي
عشقبازی به همين آسانی است

عشقبازی به همين آسانی است

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنجها را تخفيف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپيچی همه را لای حرير احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هايت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همين آسانی است ...

                                                           مجتبی کاشانی

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٤ - سوفي
برای مردم داغديده ام گريستم

خداوندا رنج مردم من كي پايان مي پذيرد .... خدايا تا كي بايد رنج كشيد و ديندار بود ؟ وطن من !چرا ؟ چرا بايد در اوج زيبائي زشت تجربه كنيم ؟ مردم زيباي من چرا بايد راههاي قديمي را بپرستيم ؟ كو آن كتابها؟ كجاست تاريخ ؟... خدامي گريد !.... خوب بنگر كه او مي گريد! .... اشكهايش از چشمان من و تو جاري مي شوند ..... چشمان زنان داغديده ....... مردان سيلي خورده ....... كودكان حسرت كشيده ....... كجائيد بزرگان .... جامه مي پوشيد ؟ يا كفشهايتان را مي جويد؟ يا اينکه مهر داغ می کنيد؟ کجائيد ؟ بيائيد به قلبهای داغ شده مهر بزنيد و بنويسيد باطل شد ... نمازتان و هرچه که برای خدا خوانديد به راستی که باطل شد و قلب خدا که چه بسيار کدراست .... استشمام کنيد و بگوئيد خدابا ماست  ......... چرا بايد بي گناه مرد؟

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٤ - سوفي
حاشيه

وقتي کوچک بودم يکي در گوشم زمزمه کرد :
 
تصميم خودت را بگير مي خواهي خوب باشي يا بد ؟
 
ومن فرياد زدم من مي خواهم خوب باشم ... مي خواهم خوب باشم !

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٤ - سوفي
شمع

به نظر من شمع زيبائي خاصي داره ... من معمولا هرجا شمع زيبائي ببينم مي خرم .... دوستانم هم اكثرا به من شمع هديه مي دهند .... ولي از بين شمع هائي كه دارم يكي از آنها خيلي قديمي است .... كمي هم استفاده شده است و چند تا ضربه خوردگي هم دارد ...... ولي اين شمع رو از همه بيشتر دوست دارم ....... اولين شمعي نيست كه خريدم بلكه اولين شمعي است كه باعث شد به شمع علاقه مند بشم ... اولين بار زيبائي شمع را در اين شمع ديدم كه باعث شدم  شمع هاي ديگر را بخرم ......... براي همين خيلي براش ارزش قائل هستم ...... وقتي عميق تر به قضيه فكر مي كنم مي بينم دوروبرمن هستند آدمهائي كه باعث شدند زيبائي را درك كنم و از طريق آنها به وجود يكي ديگر از زيبائيهاي آفرينش پي ببرم و در ديگران به دنبالش بگردم .... البته آدمهائي هم بودند كه با زشتي خودشان مرا متوجه زيبائي ديگران كردند ...... هميشه بين زيبائي و زشتي متحير بودم و فكر مي كنم تا آخرين روز زندگيم هم همچنان متحير باشم ....... نمي دانم آيا بايد همه زيبا باشند ؟ يا اينكه نبايد هيچكس زشت باشد؟

بعضي مواقع ما انسانها به اشياء بيشتر احترام مي گذاريم شايد به اين دليل كه آنها هيچ كنش و واكنشي نسبت به اعمال ما ندارند ....... چه خوب باشيم چه بد آنها باقي مي مانند نه وصلي نه هجري ..... باز بيشتر تعجب مي كنم چون گاهي اوقات ما عاشق اشياء مي شويم و اگر آنها را ازدست بدهيم عميقا ناراحت خواهيم شد .... مطمئن هستم هر كدام ازما لااقل يك بار عاشق يكي از اشياء يا وسائلمان شده ايم .... درحاليكه آنها بي وفاترين

معشوق هستند ...... هركسي مي تواند آنها را داشته باشد . آنها هيچوقت اعتراضي نمي كنند ...... درهرراهي مي توان از آنها استفاده كرد .... آنها هيچ وقت شكايت نمي كنند ...... هيچ توقعي از شما ندارند ...... مي توانيد به راحتي آنها را ازبين ببريد و دردشان نگيرد .......... هيچوقت گريه نمي كنند و هزار مسئلة ديگر .... تا چندوقت پيش فکرمی کردم که اگر آن شمع قديمی را ازدست بدهم خيلی خيلی ناراحت شوم برای همين امتحان کردم .... آن را تکه تکه کردم و دورريختم ....  اونقدرها هم ناراحت نشدم ولی احساس آزادی کردم .... اين شمع مرا دربند خود کرده بود و همين مرا محدودمی کرد ....  از وقتی که آن را دورانداختم شمع های بيشتری خريدم وبه هيچکدامشان هم علاقه ای ندارم ... اگرروزی بخواهم برای کسی هديه ای بخرم حتما برايش شمع خواهم خريد !

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٤ - سوفي
g

 

      بنـشين
نفسی بلند بکش
راه طولاني  است
لحظه ها را بشمار
نفسي حبس کن
يک
دم
باز
دم
براي شناختن يک لحظه
يک لحظه پر ارزش و زيبا
که درآن عشق مينويسد
زندگي زيباست زيباست
         کـافيـســت
 
 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٤ - سوفي
اين داستان واقعيت ندارد !

پسرک به دخترک گفت : دوستت دارم

قلب دخترک لرزيد و با لبخند گفت :‌راست می گوئی ؟

پسردرحاليکه اندام دخترک را به سمت خود می کشيد گفت : عاشقت هستم !

دخترک اشکی از چشمانش جاری شد و فرياد زد : راست می گوئی ؟

پسرک درحاليکه لبهای دخترک را می بوسيد گفت : تورا ازجانم نيزبيشتردوست می دارم !

دخترک خاطرات زردش را به دست باد سپرد و گفت : راست می گوئی ؟

پسرک درحاليکه گيسوان دختررا چنگ می زد گفت : حاضرم برايت جان دهم !

دخترک درحاليکه تمام بزک های صورتش را پاک می کرد گفت :‌راست می گوئی ؟

پسرک درحاليکه نگين های انگشتر دختر را می شمرد گفت : تنها برای تو جان می دهم !

دخترک تمام نگين های انگشترش را به اوداد و گفت : راست می گوئی ؟

پسرک در حاليکه از شوق دربرگرفتن اندام دختر صدايش می لرزيد گفت : تو را ازتمام لحظه ها بيشتر دوست می دارم !

دختر نورچشمانش را آزاد کرد و گفت : راست می گوئی ؟

پسرک در حاليکه لباس دختر را ازهم می دريد گفت : مجنون وار دوستت دارم !

دخترک اين بار قلبش را ازدرون جسم جوانش بيرون آورد و گفت : راست می گوئی ؟‌

پسرک در حاليکه با قلب بازی می کرد پشت سرهم فرياد زد : تو جان منی ... جانان منی ... دوستت دارم ... دوستت دارم !

دخترک قلب خود را به دستان پسر آويخت و روح خود را از قالب تن بيرون آورد  و فرياد زد : با من می آئی ؟

پسرک دست خود را پس کشيد . ترسيد و گريخت !

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٤ - سوفي
پروانه

 

من اگر پروانه شوم سوی گل روم مرا با شمع کاری نيست !

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٤ - سوفي
عبث

من اينجا دلبسته به سراب ، موهايم را شانه مي زنم
درچه خيالي به سرمي برم كه مست نمي شوم
من اينجا در آفتاب به سايه عشق مي ورزم
درچه نوري غلت مي خورم كه عاشق سايه مي شوم
من به چه خيالي  دلبسته ام
كه به يك ستاره در شب چشمك مي زنم
من كه خود را اميدوار مي دانم
چرا به دلقکها لبخند نمي زنم
چرا دستانم را دوست مي دارم
درحاليكه با آن سنگها را مي فشارم
من كه در درياي مرواريدوار موج سواري مي كنم
چرا با بالهاي باد زورآزمائي مي كنم
من كه ازاين كوچه به آن كوچه دوان مي روم
چرا براي حركت زمان ، زمان مي خورم
كمي آرام مي شوم روبه روي آينه خيره مي شوم
زني به دنبال رويا و زنده در دنيا مي شوم
آرام تر مي شوم، مي نشينم ، به چشمهايم مي نگرم
اشكي از آن مي ريزد و من دوباره خوشحال مي شوم

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٤ - سوفي
شمع و پروانه

پروانه بر آتش زند از بهر تو خود را          ای شمع تو هم حرمت پروانه نگه دار

                        وحشی بافقی   

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٤ - سوفي