سوفي

صوفي بانو


صوفي بانو
درس عبرت

درزدي ... مادرم دررو باز كرد ... خواهرم پيشش بود ... تو چشاي مادرم نگاه كردي و گفتي : من از شوهرم متنفرم ...

 

سكوت

 

چهارسال قبل

اومدي با مادرت اينا خونه ما ... در زدي ... مادرم در رو باز كرد ... خواهرم هم بود ... نشستي پيششون .. مادرم گفت : پسرمن هنوز چند سالي كار داره ... يك ترم دانشگاهش مونده ... دو سال سربازي داره ... چند سال سختي داره !

تو چشاي مادرم نگاه كردي ... گفتي : من دوستش دارم ... با همه چي مي سازم

 

سه ماه بعد

 

من وكيلم ؟

گفتي : بله

 

دو سال بعد

درسم تموم شد ... سربازي هم رفتم ... خونه گرفتيم (خانوادم خيلي كمك كردند ) ... دنبال كار گشتم ... چند بار كارم رو عوض كردم تا بلاخره يك كا ر خوب گرفتم ... مديرتوليد يك كارخانه شدم

تو دوست داشتي راحت تر زندگي كني ! خونه بهتر ... ماشين ... امكانات بيشتر .

بيشتر كار كردم ...بيشتر ... بيشتر

خسته مي شدم ... براي همين كمتر تفريح مي كرديم ... تو راضي نبودي ... مي گفتي اينقدر كار مي كني نمي تونيم تفريح كنيم !

 

يك سال بعد

چرا خواهرم اينا ماشينشونو عوض كردند ... ما هنوز يك ماشين قراضه هم نداريم ؟

چرا بابات اون خونشو تو ... نمي ده به ما ؟

چرا من هروقت يه چيزي مي خوام پول كم دارم ؟

يك سال بعد

 

خونه رو داريم عوض مي كنيم ... مي ريم خونه پدرم كه قبلا اجاره داده بود !

برات موبايل خريدم ... كادوي تولد !

مي خوام يك ماشين قسطي هم بردارم ... هرچي باشه تو كارم جا اوفتادم !

 

چند ماه آخر

گفتي : ازدواج ما از اولش اشتباه بود ... تو اصلا به احساسات من اهميت نمي دي ! يكسال پيش هم بهت گفتم ... من براي اين زندگي خيلي تلاش كردم .... هيچكس هم نفهميد ... براي من همه چي تموم شدس !

گفتم : تو چون از خانوادت دوري ... احساس دلتنگي مي كني ... برو پيش مادرت اينا ... بهتر شدي برگرد ...

دو ماه موندي اونجا ( مادرم مدام به من سرمي زد )

 

برگشتي... درزدي ... مادرم دررو باز كرد ... خواهرم پيشش بود ... تو چشاي مادرم نگاه كردي و گفتي : من از شوهرم متنفرم ...

مادرم : سكوت

خواهرم : چرا

تو : به احساسات من اهميت نمي ده ؟

خواهرم : خيانت كرده ؟ خسيس بوده ؟ تنبل بوده ؟ بددهن بوده ؟ دروغ گفته ؟

تو : سكوت ...

تو : من براي همه چي تموم شدس !

 

مادرم : پس برو

 

ازسركاربرمي گردم ...مادرم دررو باز مي كنه ... خواهرم برام چائي مي ياره ... پدرم كنارم مي شينه ... مادرم هم كنارم مي شينه ... تو چشاش نگاه مي كنم ...

مي گم : تنها شدم

مي گه : تنهات نمي ذاريم .

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
مريم باکره

همان شبی که مریم عروج کرد
از این زمان و مکان خروج کرد
 
همان شبی که مریم مادر شد
یار بی یاران را بارور شد
 
همان شب که مسیحا آمد
با بوی خوش نسیمی آمد
 
همان شب که خورشید شکفت
روح ابلیس از غمگینی نخفت
 
همان شب که ابلیس عزا گرفت
مسیحا روح جاودانی گرفت
 
ابلیس سوی مریم آمد
به شکل یک پیر سرخوش آمد
 
سوی مریم آمد . درچشمانش خیره شد
ناگهان چشمانش پیچید و بر زمین خیره شد
 
همان مریمی که خدا او را مقدس نامید
درسرتاسر تاریخ او را مریم باکره نامید
 
چنان بر پیر سرخوش خیره شد
که ابلیس پیر به ناچار برزمین خیره شد
 
مریم سوی او دستی دراز کرد
ابلیس پیر دست او را ناز کرد
 
ابلیس که دستان مریم را ناز می کرد
مریم از سیاهی بخت ابلیس آه می کرد
 
ناگهان مریم ایستاد و زبان باز کرد
که ای ابلیس خدا برای تو چه بسیار چاره کرد
 
به ناگه ابلیس نقاب خود را باز کرد
که تو ای مریم مرا چگونه ابلیس نام کرد
 
من همان ابلیس هزار نقابم
تو چگونه مرا دیدی از پشت این نقابم
 
نقابی که هیچکس آن را ندید
نه آدم . نه حوا حتی سلیمان هم ندید
 
مریم دستان خود را گشود
پیش خداوند بزرگ کرد سجود
 
که من از همان آغاز تو را ابلیس دیدم
نمی دانم چرا یک لحظه به ابلیس بودن تو تردید کردم
 
دستت را گرفتم و آن را ناز کردم
می خواستم از ابلیس بودن تو آگاه گردم
 
ناگهان چیزی از وجودت را احساس کردم
که دستان مرا بی احساس کردند
 
تمام اندامم احساس دروغ کردند
و تو را همان ابلیس بی روح نام کردند
 
و من تاریکی روح تو را احساس کردم
و برای این تیرگی بسیار آه کردم
 
به ناگه در یکی از چشمان تو نوری دیدم
که آن نور را به نوعی خدائی دیدم
 
درچشمان من که خیره گشتی
از آن نور هم رها گشتی
 
نوررا که رها کردی
دستانم را دوباره با احساس کردی 
 
نوری در وجودم تابنده شد
که این نور از وجود تو کنده شد
 
چون که دیگر نور را ندیدم
تورا پشت نقابت دیدم
 
حال می خواهم بسیار بگریم
برای آن نوری که از دست دادی بگریم
 
که آن را خواسته و ناخواسته به من دادی
نمی دانم شاید خدا خواست که اینجا ماندی
 
مسیحا که متولد شود به راستی که تیره خواهی شد
او خواهد آمد و هرلحظه نورانی تر خواهد شد
 
تو همین امشب از او شکست خوردی
آخرین نور هستیت را هم به او دادی
 
من . همان انسانی که در برابرم ابلیس ایستاد
ابلیسی که به خاطر خاک وجودم مرا پست انگاشت
 
مسیحائی را متولد خواهم کرد
که ابلیس هم از او  فرار خواهد کرد
 
ابلیس به ناگه مریم را نگاه کرد
خندید . گوئی را از زمین بلند کرد
 
گفت همان لحظه ای که مسیحا متولد شود
ابلیس هم به نوعی دیگر زاده شود
 
همان نوری که از من گرفتی
به نوعی مرا هم در بر گرفتی
 
تو امروز که مسیح را فارغ می شوی
ابلیس دیگری را نیز فارغ می شوی
 
منم امروز دوباره متولد می شوم
ابلیس دیگری . تازه تری می شوم
 
به به راستی که باکره هستی
من و مسیحا را حامله هستی
 
آری تو برگزیده‌ خدا هستی
تو سرچشمه حیات معنوی هستی
 
من و او باهم زاده خواهیم شد
منم دارای روح جاودانه خواهم شد
 
تو تعادل خوبی و بدی هستی
زیرا که مرا با مسیحا حامله هستی
 
من با او راه خواهم رفت
و آنان من یا او را انتخاب خواهند کرد
 
و این راز را این راز را
تو که حامله هستی . یک عنصر باکره هستی
 
تنها تو بدان .... تنها تو بدان !‌
 
مريم که اين سخنان را شنيد
دردی در وجودش احساس کرد و گريست
 
ابليس به آسمان رفت و مسيح از آسمان به زمين رسيد !

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
آرامش

ابر باد باران

عشق راز آسان

روح موج خروشان

دم نفس لرزان

بوسه نفرين آه

خدا نياز مرگ

قرآن بهشت آتش

سوز ساز آواز

قلب تن جان

نفس نفس نفس

بايست

ببند چشمهايت را

تاريکی را احساس کن ؛ زيباست ؛‌

ببند چشمانت را

در ته عميق سياهی نوريست

آن را بدزد

بازهم ببند چشمانت را

نور را نفس بکش

نفست را حبس کن

سرت را بالا بگير

به سمت آسمان

حالا بازدم

نور را رها کن

چشمانت را باز کن

نفس نفس نفس

يک لبخند کافی است

حالا تو شادی !

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
 

آرام و لطيف
روبه رويم بنشين
فقط يک لحظه فرصت بده
شانه هايت خواهند گفت
ازخاطراتي که برباد رفت
 
سنگ و باد
بلند شو برو
فقط يک لحظه فرصت داري
چشمهايت خواهند گفت
دوستم داري
 
روح و موج
با تو مي آيم
فقط يک لحظه به من فرصت دادي
که دستهايت را بفشارم
و بگوئي که دوستم داري
 
زندگي و سرنوشت
روي دستهايم نوشت
که به سويم آمدي
سلام و چه خوب وقتي آمدي
 
عشق عشق
لحظه را يافتم
در آغوشت جاي گرفتم
غمهايم رفت
 
 
لحظه لحظه
چه دير يافتم
كه زود عاشقم شدي
و چه زود يافتم
كه عاشقت شدم
 
من عاشقت شدم !

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
 

درحاليکه به تو چشم دوختم

درلجنزارفرورفتم . سوختم

من که ازديد تو پنهان شدم

تو خنديدی و من فراموش شدم !

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
خائنين مردان

چقدر خسته ام

اين خائنين مردان باز هم پشت در ايستاده اند

گهي نقاب دلقك برچهره مي زنند

گهي نقاب شبانان را دارند

گاه با نقاب دشمنانند

گاه نيز جزو عاشقانند

آه كه اين خائنين مردان هنوز هم اينجايند

گاه با اين و گاه با آنند

گوئي نمي دانند تا چه اندازه در لجنزارند

تو خائن مردرفتي و من هرگز نگفتم

كه نقاب خيانت تو چه ننگين بود !

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
من نادان

راست می گوئی بايد بروم کتاب بخوانم

بايد بگويم که درست می گوئی

و من بسيار می دانم که بسی نادانم

گاهی که سياه را سفيد می بينم

و يا برای چشمانم فال عشق می گيرم

کسانی به من می گويند که من نادانم

و من نيز می دانم که آنها درست می گويند

درست می گوئی بايد بروم به خرمن های پاندا

بايد بروم به جاده مالهولند

بايد برم پرتغال کوکی را کوک کنم

بايد بروم سوی دهکده تنهائی

تو راست می گويی که من بسيار نادانم

بايد بروم کتاب بخوانم

دلم تنگ است برای مرشد و مارگاريتا

و يا برای عقده های دل کلوپاترا

دلم بسيار تنگ است برای کاترين کبير

با آن همه عشاق جوان و پير

راست می گوئی بايد بروم کتاب بخوانم  

شايد پينوکيو و يا پری دريائی خوب باشد

حتی به سوی ماکس هورکهايمر هم می توان رفت

نوشته های او هم می تواند مفيد باشد

دلم تنگ است برای کتابهائی که نخوانده ام

ای کاش می گفتی کجائی !

از تو کتابها را به قرض می گرفتم

آخر وقت کوتاه است

مرگ در می زند

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
ای کاش کسی من رو درک می کرد

مي گم : اي كاش كسي من رو درك مي كرد
مي گه : دركت مي كنم
مي گم : اي كاش يك عالمه پول داشتم
مي گه : دركت مي كنم
مي گم : اي كاش مي شد يك شركت بزنم
مي گه : دركت مي كنم
مي گم : اي كاش يك مسافرت درست حسابي مي رفتم
مي گه : دركت مي كنم
مي گم : اي كاش يك دوست واقعي داشتم
مي گه : دركت مي كنم
مي گم : اي كاش حسابي مي خنديدم
مي گه : دركت مي كنم
مي گم : دوست داشتم يك داد حسابي بزنم
مي گه : دركت مي كنم
مي گم : دوست داشتم دق و دليمو سر يكي خالي مي كردم
مي گه : دركت مي كنم
مي گم : دوست داشتم سر تو داد بزنم
مي گه : دركت مي كنم
مي گم : ديگه اعصابمو داغون كردي
مي گه : دركت مي كنم
مي گم : ميشه ديگه بسه !
مي گه : دركت مي كنم
مي گم : ميشه دركم نكني
مي گه : دركت مي كنم
مي گم : نمي خوام دركم كني
مي گه : دركت مي كنم
مي گم : نمي خوام كسي دركم كنه
مي گه : دركت مي كنم
ديگه تحملمو از دست مي دم مي رم جلوي پنجره داد مي زنم :
بابا نمي خوام كسي منودرك كنه
همه از توي خيابون سرشونو بالا ميگيرند يه طوري منو نگا مي كنند انگار كه من ديوونم!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
خاطرات

مرگ را لاي پارچه اي از جنس درد پيچيده ام ، سنگ را در لابه لاي خاطرات تنهائيم جاي گذاشته ام ، غربت يك لحظه ، خاطرات چندنفس را دودآلودكرده است ، شربت شيرين زندگيم در آرزوي چندقطره آب ، جام زندگي را رنگين كرده است . من مغلوب ، پيروزي را لمس كرده ام و لحظه به لحظه به نقطة شكست دلبسته ترمي شوم ، آههاي طولاني زندگيم به گريه هاي دردناكي ختم مي شود ، سواري را در زندگيم گم كرده ام كه هيچ وقت ارزش اسب سركشش را با قطره هاي شراره اندود عشق برابر ندانست !

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
سرنوشت

منم آن نتابيده به ديوار
منم آن شكسته در سكوت
منم آن رسواي زيبا و مبهوت
كه گردن آويخته ام به دار
و هرروز به دستانم مي دهم فشار
فرياد مي كشم براين سرنوشت
كه روي پيشانيم نوشت
دوست بدار ، دوست بدار

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
 

اگرروزي از كنارم مي گذشتي

و باران مي باريد 

به من لبخند بزن

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
 

اگرروزي از كنارم می گذشتي

و باران مي باريد

تنها لبخند بزن

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
!

چقدر خوشحال مي شوم وقتي ناراحت مي شوم ... اينگونه انرژي فوق العاده زيادي براي نوشتن بدست مي آورم ... وقتي خوشحال هستم هيچ نمي توانم بنويسم .... باور كن در ناراحتي هم مي توانم بهترين شادي ها را وصف كنم .... چقدر آرام مي شوم وقتي مي نويسم ... خدايا متشكرم كه مي توانم ! و خوشحالم كه غمگين مي شوم بسيار!

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
خدايا چرا باران نمی بارد؟

آه خدايا چرا باران نمي بارد نورنمي تابد ، عشق جاري نيست

 

آه خدايا چراباران نمي بارد حال واحوالم را نمي پرسد

 

روزهايم را نمي شمارد ، چشمانم را نمي شويد

 

آه خدايا چقدر باران زيباست حتم دارم كه مرا دوست مي دارد

 

آه خدايا چقدر باران آبي است روي رودها ، كوهها و دشتها جاري است

 

آه خدايا چرا باران نمي بارد روحم را نمي خواهد ، جانم را نمي ستاند

 

آه خدايا چرا باران نمي بارد روي گونه هايم جاري نمي شود ، دستهايم را خيس نمي كند

 

آه خدايا چرا باران نمي بارد سوي خائنين نمي تازد ، آنها را به دار نمي آويزد

 

آسمان اشك نمي ريزد ، قلب من تير مي كشد

 

آه خدايا چرا باران نمي بارد دوستان همه رفتند و من هنوز درفكر يارم

 

 آه خدايا باران باريد خائنين رفتند و شانه هايم لرزيد

 

آه خدايا باران باريد روحم دوباره به آسمان پريد !

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
زندگی سيبی است ....

 

به نظر من آزادي واقعي وجود ندارد ... آزادترين انسانها هم دربند قفسند ....

سهراب مي گويد : زندگي سيبي است گاز بايد زد آن را با پوست .

همه مي گويند اين جمله زيباست  ... من مي گويم اين جمله يعني چه ؟

سيب مظهر شهوت ، زندگي ، ترشي و شيريني ، تعادل ، عشق و چيزهاي ديگري است كه من هنوز تجربه نكرده ام . . .

پس زندگي سيب است ... كلمه بعدي : گاز بايد زد ...

گاز زدن يعني به خود زحمت دادن ، تصميم گرفتن ، كاركردن ، حركت كردن ، رنج كشيدن ، عرق ريختن براي زنده ماندن .

كلمه بعدي : آن را با پوست ... يعني زندگي سخت است ... اگر خوشحالي مي خواهي بايد ناراحتي بكشي ، اگر خنده مي خواهي بايد گريه كني ... اگر بزرگي مي خواهي بايد كوچك شوي و ...

پس زندگي شهوت و عشق ترش و شيرين متعادلي است كه تصميم مي گيري ، حركت مي كني ، رنج مي كشي ، عرق مي ريزي تا زنده بماني براي اينكه خوشحال باشي ، ناراحت باشي ، بخندي ، گريه كني ، بزرگ شوي ، كوچك شوي .

و بعد از اينكه اين سيب را با پوست گاززديم آن را چه كنيم ؟

بكاريمش در خاك ، بياندازيم به دور ، لهش كنيم ، بخوريمش تا ته ته ، به هرحال يك جوري بايد ازبين آن را ببريم ...

و پايان يعني همين لحظه : مرگ

و بعد از آن ؟ سوالي است كه هيچكس پاسخ آن را به درستي نمي داند ،البته هستند كسانی که مي گويند از خاك هستيم و دوباره به خاك برمي گرديم .

حرف آخر :‌ زندگی سيبی است گاز می زنيم آن را با پوست برای انداختن آن به دور!

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
خدا

 

خدا را ديدم آشكارا گريه مي كرد

مي زد بربام خانه ها ، رازها را نهفته مي كرد

مي ديدم اورا دوان دوان ، اشك ريزان ، پاي كوبان

مي ديدم اوراگريان و پريشان ، گاهي نالان

سكوت سنگيني را بردوش مي كشيد

چه غمهاي جهان سوزي درگوش مي شنيد

زني خفته درخواب طلب يارمي كرد

كودكي بيمارازتب جان سوزآه مي كرد

گدائي خدارا يادمي كرد

مردي آرزوي مرگ مي كرد

زني براي همسرش غذاراگرم مي كرد

دختري ازيك هوس يادمي كرد

پسري هوس را انكارمي كرد

وخداهمچنان نظاره مي كرد

گاه گاهي شكوه مي كرد و با سراشاره مي كرد

پسري به دنيا آمد

همسري به سرزا رفت

مردي عاشق شد

زني ازهمسرش سيرشد

وخدابي هيچ لبخندي نظاره مي كرد

گروهي رقصيدند و عرياني را به دست چرخانيدند

گروهي به نمازايستادند و خداراپرستيدند

خدا دگرباره اشك ريزان شد

بي پناه بي پناهان ، ياربي ياران شد

باران باريد ، اشك خدا فروپاشيد

باران باريد ، خدا بازهم ناليد

من زيرباران دويدم

خدا درجاي جاي وجودم

خدارا زيرباران صداكردم

مرا زيرباران نوازشي كرد

دستهايم قدرت اورا ستايشي كرد

بازميل به دويدن كردم

فريادكنان ازناله هاي خدا پرسيدم

ناگهان خورشيد شكفته شد

دلم پرازگرماي آن تابنده شد

خدا دگرباره دروجودم پاينده شد

دوچندان مرا عاشق كرد

از عاشقي بود كه مرا لايق كرد

برمن خنديد، كسي اشكهايش را نديد

ديدم زندگي را درگرماي وجودش

شاد شدم به سجده افتادم به درگاه وجودش

سجده كردم چندين بار پي درپي

بروجودش توبه كردم بدون نازوني

وجودم را نوراني كرد

به راستي كه برمن خدائي كرد

زيرخورشيد راه مي روم

خورشيد بالاي سرم

دست خدا برسرماست

اين نفس شايسته ماست

مبادا گنهي اشك خدا را ريزان كند

كه اين گنه زندگي را برما ويران كند

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
بی عنوان

من فکر می کنم هميشه يک حادثه بزرگ . نشانه های کوچکی داره که ميشه اونها رو قبل از اينکه حادثه اتفاق بيفته تشخيص داد . که اين به هوش و دقت هر کسی بستگی داره . من فکر می کنم نشانه های زندگی خيلی خيلی  زيادند چون تما م اشياء‌ و حيوانات و انسانها از خودشان آثاری را به جامی گذارند که اگر به اين آثار دقت کنيم می توانيم خيلی چيزها رو پيش بينی کنيم ... حتی افکار انسانها هم از نظر من آثاری از خودشون به جا می ذارند که برای تشخيص اونها بايد باهوش ترو بادقت تر بشيم و تمرين کنيم ... يک مثال براتون می زنم

چند روز پيش يکی از دوستانم را ديدم که به تازگی با پسری که چند سال بود همديگرو می شناختند نامزد شده بود  ... کمی با هم صحبت کرديم و اون از من سوال عجيبی کرد :‌ گلناز شيرازی ها چه جور آدمائی هستند ؟‌ بهش گفتم چطور؟ گفت : همينطوری می خوام بدونم در ضمن نامزدم هم اين سوالو از من کرده .... من بهش گفتم که شناختی ازشون ندارم ولی می دونم که شيراز شهر قشنگيه ... همين و بس . ديگه موضوع فراموش شد و تا دوماه بعد اتفاقی نيفتاد .

تا اينکه يک روز همان دوستم بهم زنگ زد ... صداش خيلی ناراحت بود و از بهم خوردن نامزديش صحبت کرد ... خيلی متعجب شدم ... پرسيدم چرا؟ گفت :‌با يک دختر شيرازی آشنا شده  ... يکهو جا خوردم ... تو دلم گفتم پس برای همين  سوال می کرده که شيرازی ها چه جور آدمائی هستند !!!! اون روز فقط دوستمو دلداری دادم ...

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
 

چند روز پيش منتظر تاکسی بودم ... زير پل پارک وی ... يک پرايد سفيد رنگ ايستاد و من سوار شدم ... کمی جلوتر ... جلوی پمپ بنزين ولنجک ... دو مرد منتظرتاکسی ايستاده بودند ... ماشين جلوی آنها ايستاد ... يکی از آنها گفت :‌ گيشا و ديگری گفت :‌ آريا شهر ... راننده گفت :‌تا گيشا ميرم سوار شو ... يکی از مردها سوار شد ... راننده سريع گاز ماشين رو گرفت و حرکت کرد ... يکهو مردگفت :‌ آقا آقا يک دقه وايسا ... راننده ترمز کرد ... مرد سرش رو از پنچره بيرون برد و گفت : محمود ... آقا قربانت ... خداحافظ ... راننده درحاليکه ماشين را حرکت می داد گفت : آقا ما رو نگه داشتی که يه خداحافظی بکنی .... مرد گفت : شرمنده .... آخه يک ساعت تو کارگاه برام وايساد .... درست نبود خداحافظی نکنم ... راننده ديگه هيچی نگفت

من برام خيلی جالب بود .... از کار مرد غريبه خوشم اومد .... فهميدم که يک خداحافظی کوچک هم قيمت داره ! نمی دونم چرا ولی يکهو احساس شادی کردم ....

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
می روم و شاد از رفتنم

هيچ برايم مهم نيست که دوستم نداری يا اينکه  می خواهی بروی  
من تلاشم تمام شد اين را بايد خوب بدانی  
دستانم را پس مي گيرم اينگونه راحت تر می روی  
هيچ برايم مهم نيست که برای چه می روی  
چون می دانم بی صبرانه  منتظر رفتني
نمي دانم چرا با دستهايم نمي گذاشتم بروي
می دانی که هيچ برايم مهم نيست که ديگر نيائي
 دوستت ندارم مي خواهم اين را بداني
اگر لاله اي را در دشتي گذاشتي
گل ناز باغ قديمي ات را برداشتي
هيچ برايم مهم نيست که بروي
مي خواهم ديگر سراغم را از کسی نگيري
من شاد و شادم
سربلندم و پرنشاطم
نمي تواني نشاطم را بدزدي
چون که من مي دانم که خوب می دزدی  
نمي تواني توانم را بگيري
چون ديده ام که تو خوب ماهي مي گيري
من ازتو رها شدم برای همين است که شادم
اين را بدان که من هنوز همان دختر سابق آزادم
من از تو مي گريزم فراوان فراوان
واي که چه مي گريزم شتابان شتابان
مي گريزم از موج غمي که بر من مي زني
تو که برايم هيچ رنگ زيبائی نداشتي
مي خواهي بگويم فال حافظ بر من چه گفت
شايد بخواهي بداني و من هم خواهم گفت
(همائي چون تو عاليقدر حرص استخوان تا کي
دريغ آن سايه رحمت که بر نااهل افکندي )
سر سجده مي اورم فرود
که از خواب غفلت افتادم برون
افکندم اين سايه ننگين را به دور
که تو افکنده بودي به گردن من به زور
مي روم شاد م زين رفتنم
آزاده ام حالا من همان دختر سابقم
شادم از اينکه راحت مي روم
بي غم و آسوده خاطر مي روم
سوي اهل خود ياران خود مي روم
چون که از من نيستي . من با کوله بارخود مي روم
انگشترم گرچه مي ماند به جا
انگشترت بر من نمي ماند به جا
مي روم آرام و آهسته
خوشحال و مغرور
که آزاد شدم از انساني چون تو بي نور !

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
سلامی گرم به تمام زنان

سلام

سلام به مبدا زندگی . به طلوع عشق . به مقصد جاودانگی . به مظهر پاکی . به روزنه اميد . به شبنم هستی . به الگوی نسيم . به امواج مواجانه دريا . به مظهر لالائی های شبانه . به لبخندهای عاشقانه . به ايثارهای جاودانه . سلام به زنان پاک خداگونه .

زن نشانه ای از زيبائيهای خداست ... زن پاکی رود و دريا و آبشارهای پرصداست ... زن دستان نورائی فرشتگان است ... صدای پاک زندگی است ... مظهر شادی و جوشندگی است ... زن پرازقدرت عاشقی است ... پر از صداقت سازندگی است ... زن مادر زندگی است .

من برای زنان نه به اين خاطر از جنس مردان نيستم بلکه به اين خاطر که آنان مادران آينده هستند بسياربسيار ارزش و احترام قائلم و فکر می کنم مقام مادری بالاترين مقام زندگی است و اينکه خداوند آن را به زنان عطا کرده يک موهبت الهی است ... من از خداوند سپاسگزارم که دو نعمت عشق و زييائی را به زنان بخشيد و بسيار بسيار خوشحالم که در اين فرصت زندگی به من فرصت زن بودن داد ... از خداوند سپاسگزارم که به من قدرت بيشتری برای بخشودن داد و اميدوارم که تمام مردان و زنان از نعمتهای وجودی و فطريشان بهترين استفاده را ببرند ...

به همه روز زن و روز مادر را تبريک می گم ... و به تمام زنانی که مايه افتخار شدند درود می فرستم ... روزتان مبارک .

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
سراب

من اينجا دلبسته به سراب ، موهايم را شانه مي زنم
درچه خيالي به سرمي برم كه مست نمي شوم
من اينجا در آفتاب به سايه عشق مي ورزم
درچه نوري غلت مي خورم كه عاشق سايه مي شوم
من به چه خيالي به سرنوشت دلبسته ام
كه به يك ستاره در شب چشمك مي زنم
من كه خود را اميدوار مي دانم
نمي دانم چرا به دلقك ها لبخندي نمي زنم
چرا دستانم را دوست مي دارم
درحاليكه با آن سنگها را مي فشارم
من كه در درياي مرواريد وارموج سواري مي كنم
چرا با بالهاي باد زورآزمائي مي كنم
من كه ازاين كوچه به آن كوچه دوان مي روم
چرا براي حركت زمان ، زمان مي خورم
كمي آرام مي شوم روبه روي آينه خيره مي شوم
من زني به دنبال رويا و زنده در دنيا مي شوم
آرام تر مي شوم، مي نشينم ، به چشمهايم مي نگرم
اشكي از آن مي ريزد و من دوباره خوشحال مي شوم

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
......................

 زندگي زيباست و نفرت شايد لابه لاي زندگي جاي بسياري دارد و من گاهي كه عاشق مي شوم به اين لذت پي مي برم كه در سياهي ، نور عشق جاري است و من هرگاه كه عاشق مي شوم از ديدن قورباغه ها نيز لذت مي برم ، لجن زار را دشت مي بينم و گل را درخت و درخت را كوه و كوه را آسمان و آسمان را نور و نور را شايد باور نكني كه من نور را در دست مي بينم ... دست زيباترين عضو بدن ... نشان پاكي ... نشان غرور ... نشان زخم ... نشان غم .... نشان شادي ... . نشان عشق ... وقتي كه عاشق مي شوم دستانم زنده مي شوند .... مي تپند .... چقدر دستانم را دوست دارم زيرا تنها چيزي است كه مي توانم به تو بسپارم .

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
هميشه دوست داشتم بنويسم

هميشه دوست داشتم بنويسم ....

از کلاس پنجم دبستان شروع به نوشتن کردم ..... با يک داستان کوتاه ..... موضوع داستان در مورد درختی بود که در کنار يک رود زندگی می کرد .... تنها درخت کنار رود درخت داستان ما بود ..... و تنها آرزويش داشتن يک دوست (يک درخت ديگر) درکنار خودش بود ..... روزها پی در پی پشت هم گذشتند و درخت همچنان تنها بود ........ يک روز کلاغی روی شاخه درخت می نشيند و به او يک آئنه هديه می دهد ..... درخت وقتی خودش را توی آئنه می بيند احساس می کند به آرزويش رسيده است و از اين به بعد ديگر تنها نيست چون درختی در آينه به او نگاه می کند .

داستان من دو صفحه و چندخط بود .....

آن را به مادرم نشان دادم او برايش داستان من بی مفهوم بود ولی پدرم مرا تشويق کرد و همان روز بود که دفتر خاطراتی را برای خودم خريدم .....

و از آن روز بود که خاطراتم را نوشتم بسيار ساده ..............

يک سال گذشت و من خاطره نوشتن را کنار گذاشته بودم و نوارهای شعرهای سهراب سپهری را گوش می دادم با صدای خسرو شکيبائی .........

آنچنان از شنيدن آن نوارها لذت می بردم که باعث شد دريچه کلمات و لغات در درون وجودم گشوده شوند و با شنيدن ابيات سهراب فهيميد م که چگونه بايد با کلمات ساده جملات پيچيده نوشت و يا مفاهيم پيچيده را در کلمات ساده جای داد ........

دو سال بعد که در کنار نوارها  . کتابهای سهراب را خواندم دوباره ميل به خاطره نويسی در من بيدار شد ..............

خاطراتم را از سن ۱۵ سالگی شروع به نوشتن کردم و تا به امروز ادامه داشته است .... ابتدا با نثر ی بسيار ساده و عاميانه ......... بعد به صورت نثر مسجع درآمدند و تازگيها بيشتر دوست دارم شعر نو بنويسم ......

رشته دانشگاهيم را هم با ذوق نويسندگيم انتخاب کردم ..... روزنامه نگاری !

هرگز به فکر اين نبودم که نوشته هايم را کسی بخواند ........ فقط گاهی آنها را برای کسانی که نامشان دوستانم است می خوانم و نظر می گيرم ..........

از مدتها پيش با وب لاگ نويسی آشنا شدم ولی تا به امروز هرگز سراغش نمی رفتم ........ تا اينکه يکی از همکارانم آن را به من پيشنهاد کرد و مرا تشويق کرد درست مثل پدرم .....

حالا نوشته هايم را می نويسم ...........

شايد نوشته هايم را دوست نداشته باشيد ........... ولی من همه شما را دوست دارم ......... فقط همين !

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
باد و هاگ

 قاصدک مي خواست هاگهايش را پرواز دهد
برای اين کار بايد ساقه اش را به دست باد می داد
بادرا صدا کرد
او را با صداي خود بيدارکرد
بادسوي قاصدک دوان شد
قاصدک به اميد رسيدن باد خندان شد
ناگهان باد نرسيده به ساقه بلند
زير يک آبشار خروشان و قشنگ
پايش ليز خورد َ‌افتاد در دام آب
همان آبي که مي گويند به آن آب شار
درون آب غلتان و غلتان شد
به خود پيچيد و پيچيد و حيران شد
باد که مي پيچيد و گرداب مي شد
فکر قاصدک از دل پرآشوبش پاک نمي شد
آب که از باد سرخوش بود
زيرا که باد پراز هيجان و خروش بود
آب را به جريان وا مي داشت
وازاين جريان دل آب خوش مي داشت
آب مي خنديد و قهقه مي زد
زين صيدبي نظيربرخودمهرآفرين مي زد
باد گيج و نالان شده بود
ازخنده هاي آب نيزاشکهايش ريزان شده بود
دائم به فکرقاصدک بود
قاصدک نيزساقه اش را به اميد باد کج کرده بود
بادتصميم جنگ گرفت
از آب گوارا و جاري دلش دوچندان گرفت
درخود پيجيد و پيچيد
تابه ماهيان آب جاري رسيد
ماهيان را درخودچرخاند و گرداب شد
ماهيان درپيچ بادوقدرت آب گيرشدند
تسليم و جان به جان آفرين نيست شدند
بادهمچنان مي غريد و فکر قاصدک بود
قاصدک خم شده بود و درحال افتادن بود
آب ناگهان از باد ترسيد
زيرا که مرگ ماهيان را به چشم مي ديد
شيطنت را فراموش کرد
خودرابامرگ ماهيان جاري اش بي هوش کرد
مي خواست که باد را رها کند
اما باد مي چرخيدو آب نيزنمي دانست چه کار کند
آن طرف  آن گوشه ديگر
که گفتم يک قاصدک کمرراکرده خم
ناگهان صبرازکف بدرکرد
هاگهايش را بدون نوازش باد رها کرد
نسيم را صدا کرد
ازاوبراي هاگهايش تقاضاکرد
نسيم که تنبل و خواب آلود بود
تنهابه يک خميازه طولاني اکتفا کرد
قاصدک هاگهايش را هل داد
و بعد بي صدا سربه مرگ داد
هاگها سراسيمه از فرصت کم ترسيدند
هل شدند ناگهان آب را ديدند
آب  و باد همچنان در حال جنگ بود ند
و باد را هرلحظه غران تر مي ديدند
ناگهان با باد احساس نزديکي کردند
زين سبب بود که خود را سوي باد هل دادند
بادرانشانه رفتند
ودرون آب شناورگشتند
آب که هاگها را ديد
لبان باد را ازسرقهرکشيد
بادنگاهش سوي هاگها شد
ازفکر جنگ و مبارزه رها شد
مضطرب پيچان خودرا از آب براند
روبه سوي هاگها نهاد
هاگها که خود را به باد نزديک مي ديدند
بيشتربه سرعت خود مي افزودند
ناگهان کارازکارگذشت
هاگها به داخل باد غلتيدند
باد اضطراب را پرتاب کرد
اينبارازغم و اشک آه کرد
هاگها با باد و آب يکي شدند
با بادبه ته آب رفتند وبه انتها نزديک شدند
درحال پيچيدن و مردن که بودند
سوراخي را که باددرآن افتاده بود پوشاندند
گودال را که پوشاندند
بادراازانرژي زمين رهاندند
ناگهان باد به روي آب سر خورد
از آب رها شد و به آزادي پيوند خورد
آب نيزازخيال باد آسوده شد
زيرا که به ماهيان ديگرزندگي داده شد
بادمرگ هاگها را که  ديد
گريان و گريان سوي آسمان دويد
آسمان باد را درآغوش گرفت
                                                    و باران باريد !

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
مادر

دنيا چقدربزرگ است مادر
                                      روزهاي جواني چه کوتاه است مادر
 
عکس هايم را نمي دانم کجا بگذارم مادر
                 
                                  نمي دانم کدامش رابيشتردوست دارم مادر
 
گل هاي خشک شده ديوارم کو مادر
                                  
                                 مي داني که  چقدر عاشقشان هستم مادر
 
کيک دوران جواني ام را خوردند مادر؟
 
                                  آخرگفته بودم با کيک چاي هم بخورند مادر
 
ديروزکه گفتي پسرهمسايه عاشقم شده
 
                                  آيا هنوز هم عاشقم هست مادر؟
 
فردا که مي خواهي مرا ببري کناردريا
    
                                 آيا دريا موج هم دارد مادر؟
 
براي غرق شدن احتياج به کمک دارم مادر
        
                               تو هم کنارم غرق مي شوي مادر؟
 
اگرجواني روبرويم نشست و مرا بوسيد
    
                              آيا به او اخم مي کني مادر؟
 
اگرروزي تورا ببوسم و از امواج گيسوهايت موئي بدزدم
 
                                 مرا به زندان مي بري چون که من دزدم مادر
 
اگرگاهي صداي موج زندگيم را بلند کنم
 
                                 آيا مرا محکوم به مرگ مي کنند مادر
 
اگرظالم شوم سوي تو سنگ پرت کنم
      
                            صورتت زخمي مي شود آن گاه گريه مي کني مادر
 
اگرروزي من فرزندي بخواهم
                      
                            تو برايم مادري مي کني فرزندم شوي مادر!
 
آن گاه من برايت شعرمي خوانم . تورا مي خوابانم
        
            برايت تارمي نوازم . عشق مي سرايم که مراخطاب کني مادر  
 
فرزندم مي شوي با موهاي سپيد؟
 
                                         فرزندم مي شوي با دستاني لرزان و پير
 
اگرازتوبخواهم سفيدشوي يا اينکه لرزان شوي
 
                                       آيا فرزندم مي شوي مادر؟
 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي
آغاز

آغاز

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٤ - سوفي