سوفي

صوفي بانو


صوفي بانو
بی عنوان

شاهراه های زندگی

مرا سوق دهید

به سمت جویباری

که عمیق باشد و آرام

و مرا بسپارید به  موجی که  برسرراهم

مراپرواز می دهد به آسمان 

 

و تمنا دارم ؛ سبک بنگرید مرا

  

هنگامی که روی سنگینی موج

سوارم می شوم ! 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٧ - سوفي
چراهای زندگی !

دخترک تک و تنها درخیابان باریکی راه می رفت و ضربه های باران بر روی سنگ فرش خیابان سکوت ذهن او را می شکست ... به اطرافش نگاه نمی کرد و متفکرانه پاالتویش را در بدنش جمع می کرد گوئی می خواست بدنش را از سرما حفظ کند اما حقیقت چیزی جز احساس سرما بود او می خواست با دستهایش خودش را در آغوش بگیرد و التیام بخشد ... و چه زیبا بود که آسمان و باران بااو هماهنگ شدند و موسیقی قلب او را روی زمین پراکنده ساختند ... دخترک راه می رفت تا اینکه  در گوشه ای از خیابان ایستاد و سیگاری روشن کرد ... روی نیمکت نشست و چتری را که در دست داشت باز کرد ... نمی خواست سیگار لذتبخشی که روشن کرده بود و به بهانه آن غمهایش را قورت می داد خاموش شود .... دو زوج جوان از کنار دختر رد می شدند ... خانواده خوشبتختی به نظر می رسیدند ... مرد و زن جوانی که پسری حدودا هشت ساله آنها را همراهی می کرد .... پسرشان بود ... مرد زن را در کنارخودش نگه داشته بود و چتری را برای همسر و فرزندش باز کرده بود ... به آرامی به دختر نزدیک شدند خانواده ای که معلوم بود عاشق یکدیگرند ... دخترک به پسربچه نگاه کرد ... پسرک از روی کودکی به او لبخند زند .... دخترک اشکی از چشمانش چکید ... پسرک تعجب کرد و روبه روی دخترجوان ایستاد و با دستان کوچکش اشکهای دخترک را پاک کرد ... دخترجوان لبخند زند و موجی از غم را به چشمان پسرک وارد کرد ... غمی که سخت او را عذاب می داد ... پسرک غم دختر را حس کرد و به همین دلیل چند لحظه ای به او خیره ماند تا اینکه  پدر پسرش را صدا زد ... گوئی از حسی که بینشان تبادل شده بود احساس خطر می کرد ... پسرک رفت و همچنان که راه می رفت به دخترک می نگریست .. دختر آنها را نگریست که دور می شدند از او ... ساعت هاگذشت و باران همچنان می بارید و دخترک خیس خیس روی نیمکت پارک نشسته بود ...  دقایقی بعد مردی به سمت دختر آمد کنارش نشست و به او خیره گشت ؛ دخترک چشمهایش دوباره خیس شد و آرام زمزمه کرد : همچون زنی که داشتی و نمی دانستم ؛ نمی دانستم که پسری نیز داری !  مرد سرش را پائین انداخت و خواست که دست های زن را بگیرد اما زن بلند شد به آسمان نگاه کرد و دست هایشان را به علامت تهدید به مرد نشانه برد و زنجیری  را که مدتها پیش مرد به او هدیه داده بود به سمتش پرت کرد و برسرعت قدمهایش افزود و درحالیکه که می دوید و می گریست شدیدتر از بارانی که او را احاطه کرده بود  از مرد دورشد ... و از زندگی او برای همیشه محو شد .... مرد نشست و سیگاری روشن کرد ووقتی سیگار تمام شد نگاهش را از زمین بلند کرد ؛ می خواست که برود ولی روبه رویش زنی ایستاده بود ... همسرش بود... چشمهایش نگران بودند ... مرد زنی که را که چند لحظه پیش با دروغ هایش به هق هق انداخته بود فراموش کرد ... به سمت همسرش رفت  ... دستهایش را گرفت و محکم تر از همیشه او را در آغوش فشرد ... زن او را نوازش کرد  و آن دو به سمت خانه رفتند ... سالها بعد ... سالها سال بعد ... وقتی که مرد موهایش رنگ سپید به خود گرفتند و زیر چشمهای زن چروک های میانسالی نمایان گشت ... پسرشان ازدواج کرده بود ... و خداوند نوه دختری نصیب آنان کرد ... و سالهائی ؛  دوباره گذشت ... نوه شیرین آنها 20 ساله شد .... تا اینکه یک روز ... پدر بزرگ خانواده نوه زیبایش را در اوج  شادی و درحالیکه که چشمهایش برق می زدند  دید و دختر رعنا به او گفت که عاشق شده است ... عاشق مردی که در این چند روز اخیر اورا چندین باردیده است ... پدربزرگ از خوشحالی نوه اش خندان شد ... دو سه ماهی بعد ... هنگامی که از کنار پارک رد می شد و باران نیز به شدت می بارید ؛ نوه زیبا و جوان خود را دید که کنار پارک ایستاده است و می گرید ... نگاهش را که دقیق تر کرد دید که مردی از او جدا شد و او همچنان زیر باران ایستاده است و می گرید ...  دختر جوان پاکت سیگاری را در آورد و شروع به سیگار کشیدن کرد درحالیکه که به زمین چشم دوخته بود .... پدر از دور او را می نگریست ؛ ناگهان به یاد آورد ؛ به یاد آورد صحنه ای را که چندین و چند سال پیش به کلی از یاد برده بود ..  و به یاد دختری افتاد که اورا بسیار بسیار غمگین ساخته بود ؛ با دروغ هائی که به او گفته بود و او را به عشقی دروغین امیدوارکرده بود .. قلبش تپید ... چقدر این صحنه به آن صحنه زندگی اوشباهت داشت و چه زجری می کشید از اینکه دختر زیبایش را  درحال تبدیل شدن به خاطره ای تلخ می دید  که متعلق به سهل انگاری و هوس رانی دوران جوانی او بود .... بی اختیار به سمت دختر رفت ... وقتی به نوه زیبایش رسید و صورت گریان او رادید آرام زیر لب گفت :  به تو دروغ گفت ؟ دختر جوان و زیبا با غمی بسیار تازه ، همراه با اشکی که می ریخت پاسخ داد :  چرا آدمها به یکدیگر دروغ می گویند ؟  چرا باید من ؛ چرا باید من ؛  سرراه چنین مردی قراربگیرم ؟ چرا؟  چرا ؟ و با هق هق گریه خودش را به آغوش پدربزرگ انداخت ! پدربزرگ قلبش از دردی که در چشمان جگرگوشه اش می دید سخت به هم فشرده شد ! احساس می کرد که دوست دارد زیر باران بدود و دختری را که سالها پیش سالها سال پیش آزرده بودبیابد و از او التماس بخشش کند به این امید که   بدینوسیله از غمی که روی زندگی نوه زیبایش ثبت شده بود جلوگیری کند. ولی ندائی در درونش می شنید که می گفت افسوس افسوس که فرصتی برایت باقی نمانده است !!!!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٦ - سوفي
شراب سفید

It this room of life

I fell in love

It wasn’t my first love

But At the first time

Everything was white

As a white wine

I fell in love more

Some one gave me a sharp knife

While I was making love

All night , all night.

I cut my heart

How painful it was

My eyes became tearful

How sadly they were

I felt I died

But I was still alive

My heart was still beating

So fast , so fast.

I saw the shadow

Beside my body

It gave me a bottle

How deep it was

I fell in love more and more

Some one gave my hand

They pour my blood into the bottle of my heart

So slow so slow

Now!

There is a bottle of wine in my hands

Not white!

A red dark wine

Drink it my love

I've made it for u!

Cheers darling

Cheers!

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٦ - سوفي
برای خداوند کافی است !!!

برای خداوندکافی است !

برای خداوند همینقدر که به حقوق یکدیگر احترام بگذاریم  و مایه عذاب یکدیگر نشویم کافی است !

برای خداوند همینقدر که به تفاوتهای فکری یکدیگر احترام بگذاریم کافی است !

برای خداوند همینقدر که به یکدیگر اهانت نکنیم و حسادت نورزیم و مانع پیشرفت یکدیگر نشویم کافی است !

برای من همین چند جمله برای رفتن به بهشت کافی است !

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦ - سوفي
تيک تاک

تيک تاک ... تيک تاک .... تيک تاک . زمان می گذرد و اين روزهای زيبا و کوتاهی همچون ثانيه ای در حال گذرند .... تيک تا ک .... تيک تاک .... تيک تاک .... سالهای زندگيم رو به رشدند و من هرروز که به عمرم افزوده می شود بيشتر به اين سوال می رسم که زندگی چيست ؟ تيک تاک ... تيک تاک ... تيک تاک .... ديروز دوست داشتم برای مادرم گل بخرم ولی در آخرين لحظه به اين نتيجه رسيدم که گل فروشی تا خانه ما فاصله اش خيلی زياد است برای همين نخريدم .... تيک تاک ... تيک تاک ... تيک تاک ... هرچقدر بزرگتر می شوم به اين فکر می کنم که واقعا خداچيست ؟ تيک تاک ... تيک تاک ... تيک تاک .... ديروز يک پسرک خيابانی درپشت چراغ قرمز از من خواست گل بخرم و من نخريدم او کار جالبی کرد يک شاخه از گلهايش را برچيد و به من هديه کرد ... تيک تاک ...تيک تاک .... تيک تاک .... هرچقدر که صورتم جاافتاده تر می شود به اين فکر می کنم که واقعا عشق چيست‌؟ تيک تاک ... تيک تاک ... تيک تاک ... چندوقت پيش هنگامی که نامزدم از من خداحافظی می کرد و برای هميشه مرا ترک کرد به او گفتم شايد کمی تلاش همه چيز رو عوض کند و او به من گفت بهت زنگ می زنم .... می دانستم که هرگز ديگر زنگ نمی زند .... تيک تاک ... تيک تاک .... تيک تاک .... هرچقدر که پدرم پيرترمی شود و گذرزمان را روی چهره اش می بينم به اين فکر می کنم که آيا روزی او نيز کودک بوده است ؟ تيک تاک ... تيک تاک ... تيک تاک .... چندوقت پيش مادربزرگم مريض شده بود پدرم سراسيمه به خانه آمد من داشتم کتاب می خواندم به من نگاه کرد و من گفتم که مادربزرگ حالش چطور است گفت می ترسم تعجب کردم گفتم از چه ؟ گفت می ترسم بميرد ... تيک تاک .... تيک تاک .... تيک تاک ......تيک تاک ...... تيک تاک ..... تيک تاک ...... تيک تاک ....تيک تاک 

این نوشته در ۲۰ مهرماه سال ۱۳۸۴ توسط من در وبلاگ من نوشته شد.

یک هفته پیش مادربزرگم مرد .

تیک تاک ....... تیک تاک ......... تیک تاک ......... تیک تاک ......... تیک تاک ..........

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۸ آبان ،۱۳۸٦ - سوفي
شاپرک

زیر باران

مردی

عاشقانه

مرا بوسید  

و تپش

از قلبم به دستانم رسید

و مرا به اوجی برد

که احساس لذت را

حوری وار  تجربه کردم.

هلال زیبای چشمانش

آنچنان مرا به خود خیره کرد

که آرزوی عروس بودن را

از معبود آسمانی ام  

درخواست کردم.

و چه سخت است

هنگامی که نرسیدن

مقدر می گردد ،

و تو باید تسلیم شوی

در برابر چیزی

که بسیار تلخ است .

و چه سخت است

از دست دادن لذتی

که می توان خوش بود با آن

تمام عمر

همراه شو

با من

می خواهم بنوازم

موسیقی آه را

و

دردی که در روحم غوطه می خورد

کجائی ؟

پری دریایی سرخ !

مرا به دریا بیانداز !!

می خواهم ،

شناور باشم

روی خاطراتی که لیزند

و سر می خورند از دستانم .

مروارید های اشک !

به پائین بریزید

و گردنبد طلائی تسلیم را

به گردنم بیاویزید .

لذتی را که درعمق وجودم

خالکوبی کرده اید ،

محو کنید .

ای کاش !

سایه ای از آن

باقی بماند

روی پوستم.

وقتش رسید !

باید بگویم

عذابین گفته ها !

از تو می گذرم،

از تو و هزاران توی دیگر !

از تو آنچه در نوجوانی

از عشق متصور بودم .

می گذرم !

از تو و تمام خوبی هائی که برایت

پس انداز کرده بودم .

می گذرم ازتو و تمام آنچه در زن بودنم بود.

و تمام حسی که در باتو بودن بود .

و چه اندوهگیم اکنون !

که گذشتم از لذت شیرین عشق ،

چه غمگین می گذرم  

از دلشوره شور انگیز وصل ،

وای !

 چه آسان می گذرد زمان .

بنواز ای موسیقی !

مرا به اوج ببر !

به جائی که در آن احساس ترس کنم !

از آنچه برایم مقدر شده ،

و چه بزرگ می شوم ،

از هجوم تجربه !

و چه شاد می شوم !

هنگامی که غمی مرا مهربان می کند .

هنگامی که مردی مرا زن می نامد.

هنگامی که احساس امنیت می کنم .

هنگامی که احساس ضعف می کنم .

در برابر شانه های مردانه ای ،

که به او احساس عشق می کنم.

دردی روی کتفهایم احساس می کنم!

انگار دارند بال پرواز را به من  وصل می کنند .

بنواز موسیقی را !

می خواهم شاپرک وار پرواز کنم !

و اگر دستی

در حسرت زیبائی بالهایم

مرا گرفت !

عاشقانه

زیرقاب

دیوار خانه ای را

تحمل کنم !

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٦ - سوفي
 

گذر عمر چه احساس ترسی به من می دهد وقتی می بینم هزاران نکته هست که هنوز نمی دانم و هزاران تجربه هست که فرصت امتحانش هنوز میسر نشده است و شاید هرگز هم نشود . احساس می کنم چقدر عجله دارم و چقدر فرصتم کم است برای اینکه کسی باشم یا بهتر بگویم برای خودم کسی شوم . وقتی که به دنیا می نگرم می بینم همه مثل هم هستیم و همه به نوعی در تلاشیم که مثل هم نباشیم . دوست دارم خاص باشم می دانم که عابرین خیابان باریک و پیچیده ای که از آن می گذرم نیز همین را درمورد خودشان دوست دارند و آرزو می کنند و این یعنی رقابت . گاهی اوقات به این فکر می کنم که من در آن داستان قدیمی ، خرگوش هستم یا لاک پشت ! واز این می ترسم که در پایان راه زندگی به جواب این سوال برسم . گاه به این می اندیشم که خداوند از این زندگی های تکراری و روزهای تکراری خسته نمی شود . از این آدمهائی که می آیند ، زندگی می کنند ، می میرند . این همه تکرار برای او خسته کننده نیست ؟ آیا گاهی پشت به دنیا نمی کند و نمی گوید هرچه می خواهید بکنید ، بکنید ! شاید جنگهائی که می شود ، ظلم هائی که می بینیم ، خشونتهای که به وجود می آید ، خون هائی که ریخته می شود ، حق هائی که خورده می شود ، کلاه هائی که برسر این و آن گذاشته می شود ، حاصل همین شانه بالاانداختن های خدا است ! چند روز پیش مادرم گفت : اگر فکر کنی انسانی معمولی هستی ، تبدیل به انسانی خاص می شوی و اگر فکر کنی که انسانی خاص هستی ، تبدیل به انسانی معمولی می شوی ! شاید چکیده حرف های مثلا حرفم این چند مصرع کوتاه من باشد !

 این منم

زنی معمولی

 با کوله باری از اندوه

و کمی خوشحالی

و دنیای پیش رویم

باآدمهایی تکراری

و زندگی اجباری

گرچه عشق می ورزم به آن

با تحملی ناگریز

برای گذران  روزهایی تکراری

 همراه با خدائی

که اینجاست !

 می نگرد مرا

بااحساس ، بااحساس !

وفرصتی پس شیرین

 درساعات خوش « انسان ماندن »

 وامتحان سخت « انسان مردن »

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦ - سوفي
کودک من

سلام کودک من

شوق داشتنت را دارم

حیف!

جای دیگری به دنیا آمدی !

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٦ - سوفي
خاطره

رو به آینه می ایستم

نگاه می کنم

پوست سفیدم را

که کمی سفید تر شده است

نفوذ می کنم

به درون مردمک های چشمم

که کمی تنگ تر شده است

بیرون می آیم

از درون مردمک های دختری

که بیست سال دارد

گیسوانی پرموج

و روحی پرخروش دارد

می افتم !

برروی لبان مردی

که روبه رو ایستاده است !

دست در دست دخترک

برای بوسیدنش

به چشمهایش ، چشم دوخته است

حسی جاری شد

موسیقی عشق نواخت

بین دو لب

در برزخی سرخ

محصور شدم

التهاب قلبم

لبهایشان را لرزاند

وز لرزش لبهایشان

صدائی آمد

تاپ

تاپ

تاپ

تاپ

عشق آغاز شد

دخترک چشمانش را بست

همه جا سکوت

سیاه

سیاه

سیاه

سیاه

پشت به آینه ایستاده ام

چشمانم را بسته ام

روی خاطراتی که اکنون

زرد گشته اند،

باز می کنم ، پلکهایم را

که کمی اشک آلود گشته اند

می بینم در آینه

دختری را ، که سنش

شش سال از بیست گذشته است !

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٥ - سوفي
خودم رو گم کردم !

دیشب وقتی رانندگی می کردم یک حس عجیبی داشتم ، دوست نداشتم ترمز کنم ، برام مهم نبود ، با

 تصادف می کردم یا رد می شدم!

چند بار اول رد شدم ، و بار بعدی تصادف کردم ! قبل از اینکه مرد بخواد عکس العملی نشون بده از

ماشین پیاده شدم ، خیلی رک بهش گفتم که اصلا حالم خوب نیست و ازت می خوام این 50 هزار تومن

بگیری و همه چی تموم بشه ! قبول کرد و رفت !

به خانه که رسیدم هیچ کاری نمی تونستم بکنم ! حتی مانتو و روسری ام را در نیاوردم یک سیگار درآوردم و کشیدم و دوداشو تا آونجانی که می شد قورت دادم . بازم آروم نشدم ، رفتم سراغ تلفن و به نزدیکترین دوستم زنگ زدم ، حرفاش آرومم نکرد !‌ شبیه همون حرفهائی بود که خودم به دوستام می زدم تا آرومشون کنم ، تلفن رو قطع کردم.

 حالا نوبت به خدا بود ، سعی کردم باهاش حرف بزنم ، ولی نتونستم . وقتی می دونی جز سکوت درودیوار چیزی عایدت نمیشه چه حرفی بزنی ! حرف بزنی که خودت بشنوی !

دوباره رفتم سراغ موبایلم ، به کسی که اینقدر ناراحتم کرده بود زنگ زدم ، ولی جواب نداد . . .

حالا دیگه حالم خیلی خیلی بدتره ،

ای کاش یه ذره دلمون برای همدیگه می سوخت ،

 حالم بهم میخوره از خودخواهی آدما ،

 آدمائی که فکر میکنند خوب بودن به پول دادن به گداها و نیازمنداس ،

 فکر می کنند خوب بودن به نماز خوندن و ماه محرم مشروب نخوردنه ،

 آدمائی که فکرمیکنند خوب بودن به دزدی نکردن و از خونه مردم بالا نرفته ،

 خوب بودن رو خیلی سخت گرفتن ، ولی خوب بودن به  راحتی آب خوردنه  ، خیلی خیلی راحت تراز این حرفاس ،  اگه یه کم انسان بودن رو یاد گرفته باشی !

 خوب بودن تو رفتار ما آدماس ، اگه تونستی همان طوری که دوست داری باهات رفتار کنند با دیگران رفتار کنی اونوقت می تونی بگی که آدم خوبی هستی !

مطمئن باش اینطوری یه راست می ری به بهشت ! چند تا سوال دارم ... اگه یه روز وقتی داری از محل کار یا دانشگاهت برمی گردی ببینی که چراغ ماشینت رو زدن خورد کردن ! چه احساسی داری ؟ دوست نداشتی که صاحب ماشینی که به ماشینت زده حداقل با یه کاغذ زیر برف پاک کن ماشینت ازت عذرخواهی می کرد و شماره اش رو برات می نوشت ؟ اگه خودت یه روز به یه ماشین تو که پارک کرده بزنی چی کارمی کنی ؟

یا یه مثال دیگه : دوست داری دیگران به جای اینکه پشت سرت حرف بزنند بیان و ناراحتی ها و یا درخواستشون رو رک بهت بگن ! خودت این کارو می کنی ؟

همه باید خوب باشن تا خوشبختی مال همه بشه !

 حیف که دیگه این حرفا پشیزی اهمیت نداره ، وقتی که تو اجتماع غرق می شی تازه می بینی عجب لجنزاری هست و خیلی ها خبر ندارن ! یا حداقل خودشون رو به بی خبری می زنند!

گاهی اوقات احساس می کنم  دو تا آدم هستم ، تو یک فضای بزرگ که وسطش یه چاهه ، خود اولم بیرون چاه کارهای روزانه رو می کنه ، میره سرکار ، ورزش می کنه ، تفریح می کنه ، کتاب می خونه ، با دوستاش مهربونه ، خانواده اش رو دوست داره و خود دیگرم یه دختریه توی یه چاه که خودش رو به درودیوار چاه می زنه ، جیغ و فریاد می زنه ، گریه می کنه ، لباسای پاره تنشه ، و هروقت به سنگ یا چوبی دست میندازه که بالا بیاد ، یا سنگه می خوره تو صورتش یا چوبه میشکنه .

البته یک نفر سومی هم هست ! و اون همونیه که داره این نوشته هارو می نویسه !

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٥ - سوفي
روسپی

باور کن حاملگي ام را

که اينجا

درچنگال گردباد

سقط مي کنم

کودک نازاده ام را

و به يا دآن روز

که گفت دختري روسپي

درروزي سرد

از تپش قلبش

 

فقط يک با ر

هنگام لمس تني

که از آن او نبود

و تو، 

 

مرا

به ياد انداختي 

به ياد 

 

آن سرخ سياه روي

 

که روزي با اندوه

 

از عقده هاي درونش

 

شعر بافتم 

و امروز

که مي پندارم

چه پاک بود

دختري روسپي

درلجنزار شهوت

فقط يک بار

گوش کن

فقط يک بار

فقط يک بار

قلبش تپيد

ازاميدي

که به پاک بودن داشت !

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٥ - سوفي
شعر نوشته

صدف را دوست دارم

 

و مرواریدش

 

چه فرقی دارد مال من باشد یا نباشد

 

دریا را دوست دارم

 

و موج هایش

 

چه فرقی دارد  

 

آرام یا مواج باشد

 

کویر را دوست دارم

 

و آسمانش

 

چه فرقی دارد

 

روز یا شب باشد

 

تورا دوست دارم

 

و مهربانی هایت

 

چه فرقی دارد

 

کم یا زیاد باشد !

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٦ دی ،۱۳۸٥ - سوفي
حالت تهوع

چقدر دوست داشتم حالت تهوع خودم را کنترل می کردم    (دوست داشتم )‌

 

ولی

 

چاره ای نبود

 

باید بالا می آوردم   (باید)

 

آنچه را که به اشتباه ( اشتباه )‌

 

خورده بودم !

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳ دی ،۱۳۸٥ - سوفي
بومرنگ

اگرچندين سال ديگر و شايد بيشتر .... سالها سال ديگر در يکي از همين روزهاي باراني .... مرا  جائي در حال دويدن ديدي .... و اگر برق نگاهت پاهاي مرا از حرکت ايستاند .... و اگر تپش قلبم به من اجازه ايستادن داد .... و اگر روحم به من امکان نگاه کردن به سوي تو را داد ... آن گاه دستهايم را به سوي تو برمي گردانم .... و با چشمهايم به سويت نور مي تاباندم .... و اگر تو ايستادي و باز هم به من خيره گشتي .... دو بال پرواز قرض خواهم کرد .... و سوي آسمان پرواز خواهم کرد .... و اگر تو همچنان در زمين ايستاده بودي ..... بالهايم را به سويت پرت خواهم کرد و درست روبروي پاهايت سقوط خواهم کرد ... و اگر صورت خون آلودم به من فرصت داد  .... سوي تو نگاه خواهم كرد ... چه مي بينم ؟!
تو پير شده اي و پاهايت  مي لرزند !‌ 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٥ - سوفي
هنوز جانی دارم

* * * *

دست نگه دار جانم

هنوز جانی در بدن دارم

درکنار بهت عاطفه

خرده احساسی دارم

درزمان قتل بی هنگام تو

 قلبی برای تپیدن دارم

درکنار روح بی جریان تو

 موجی برای خروشیدن دارم

درمیان اشکهای بی پایان من

 فرصتی برای خندیدن دارم

دست نگه دار جانم

هنوز جانی در بدن دارم

* * * *

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٥ - سوفي
ثبات

دوست داشتم عاشقانه تر می شد

کمی پررنگ تر

پررنگ تر

و دوامش

........  ؟؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥ - سوفي
افق

تیر خاکستری تکرار  

دوباره به سویم حمله ور شده

 سپری می خواهم

سوی افقی تازه

 بنگرم

ببینم

احساس کنم

 نشانم ده !

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥ - سوفي
کنفرانسی که برايش زحمت کشيدم

اولین کنفرانس تامین مالی پروژه های صنعت نفت ۱۸ و ۱۹ آذرماه سال جاری برگزارمی شود .

برای اطلاعات بیشتر به سایت www.oipfc.ir  مراجعه کنید .

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥ - سوفي
دل نوشته

سلام باد , سلام مرا به قاصدک برسان , از قاصدک به پیش گل برو و بوسه های مرا به

گلبرگهایش گیره بزن , از گل به ابر دستی تکان بده و خاطرات مرا بر آن سوار کن , از ابر به باران

 لبخند بزن و اشک های مرا از آن به پائین بریز , از باران چشمهای مرا بدرقه دریا کن و خود را به

 موج ها برسان و از کنار موج ها که روح مرا روی آن حمل می کنی به سراغ صدف ها برو و از

درون صدف هائی که گیسوان مرا رویشان می ریزی , مرواریدی را حمل کن و از درون مرواریدی

که صداقت مرا به آن هدیه می کنی ذره ای جدا کن و از درون ذره ای که قلب من در آن می تپد

به روی گونه های کودکی که از درد زایمان مادرش می گرید مبارک باد بفرست !

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٥ - سوفي
دوشيزه

در میان تختی که از آن من نبود

                                                   زن  شدم

                                                

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥ - سوفي